تبليغاتX
گل تن - حكايت روزها ي خرداد و تير هشتاد و هشت . روزهاي نداي آزاده گي (1)
 

 

 

 

چار م تير : ديروز بعد از ظهر به روز خابيدم . اين كه مي گم به زور ، يعني كه شب قبل ، سه تا چهار ساعت خابيده بودم . صبح ، كله ي سحر ، مقعنه سر كردم، كه شكل خودم نباشم . تو يكي از اين ادارات كوفتي دولتي، تك پا كار داشتم. روي نگين بيني م هم چسب زدم. حسابي شكل خودم نبودم . شكل زن هم سايه شدم . سرم درد مي كرد از اين بزك بد ريخت .سردرد، بعد از ظهر و بعد از كارگاه نقاشي، به اوج ش رسيد. بايست مي خابيدم  . خابم نمي برد. توي كارگاه اخبار بدي شنيده بودم . " م " كه نقاشي جوان و ملايم ست مي گفت با چشمان خودش ديده ، جواني را كشته اند . با اسلحه ي كمري . اول به پاي ش شليك كرده اند . وقتي افتاده به مغزش زده اند ... " ش " مي گفت جمعه بادكنك سبز يادمان نرود . تو هول بودم . سرم درد مي كرد . " س " مي گفت نمي خام كه بي ثمر باشه ."س " توي شهر كتاب كار مي كنه . مي گفت كلي حرف زدم تا اين روزها فقط آهنگ هاي مرتبط پخش كنند . يار دبستاني به خصوص . بغض م گرفت . جلوي اشك رو گرفتم . توي جمع نبايد گريست . " ش " سياه پوشيده بود . " م" و " س " هم . " ش " از پاريس مي گفت .  سوييس نمايشگاه داشته . دو روز هم پاريس اقامت كرده . توي اين دو روز بي كار نمانده، رفته به سخنراني مخملباف. و توي جمع هاي معترض شركت كرده . ته دل م به ش افتخار مي كنم . براي آرتيست جماعت پاريس آنقدر ديدني دارد كه هر لحظه به كار ديگر بودن يعني فداكاري . حالا " ش " وقت ش را گذاشته . ذهن ش را و هنرش  را . بغض گلوي م را مي گيرد . نمي گذارم اشك شود . باز سر درد شديدتر مي شود . به خانه كه مي رسم . بي جان م . مسكن مي خورم . آرامبخش مي خورم . كدام اثر مي كند . نمي دانم . بالاخره خابم مي برد ... خاب دست هاي قطع شده مي بينم . دست هايي كه توي هوا معلق ند . خاب بدي ست. انگار كه توي خاب تصميم بگيرم كه بيدار شوم . بيدار مي شوم .  مادر توي آشپزخانه ست . تلفني حرف مي زند . عمه پشت خط ه . تعريف مي كند كه چه طور دختر همسايه شان را توي در گيري كتك خورده و له پيدا كرده ... يادم مي آيد عمه ام را، خودم راضي كردم راي بدهد . خودش موسوي را انتخاب كرد . حالا شده يكي از همين " ما" . همه ي بعد از ظهر ها را توي خيابان كنار مردم ست ... مامان چشمان و بيني ش را پاك مي كند . رو به من مي گويد ؛ چاي آماده ست . به كتري نگاه مي كنم ؛ "مامان! دلم زولبيا ميخاد" ! از اين گفتن اين جمله، چنان دل م مي شكنه كه،  اشك هام سرازير مي شود . بغض م هق هق مي شود . گريه م بند نمي آيد ... .  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  Fri 26 Jun 2009ساعت 11:31 AM  توسط گل تن   |