داستان نیست. متن ای که از پی می آید شرح واقعه است . جای ش هم همان جا توی صفحه ی یاهوست . اما دوست ش دارم . و دوست داشتنی ها هم پایشان به گل تن باز می شود ...
دخترك ناخن هاش رو فيروزه اي كرده بود. توي شلوغي متروي ديروز يه نعمت بود نگاه كردن به اون لكه هاي فيروزه اي كه رديف شده بودن روي ميله ي رو به رو . اما اصل قضيه چيز ديگه ايه . . . ء
از يه كلاه چارخونه شروع شد. چشم م بي هوا افتاد به كلاه . از اين دست كلاه ها بود كه وصلند به كت و ژاكت و كاپشن ، آسترش چارخونه ي درشتي بود از خط هاي آبي و قهوه اي رو زمينه ي نخودي . گفتم كدوم خريه تو اين گرما با كت تو اين شلوغي . كله كه كشيدم ، صورت صاحب كلاه تصويري بود كه فراموش نميشه . زن جووني با لبخند . ساعت نه شب مترو كه همزمان باشه با نمايشگاه كتاب يعني خسته گي شلوغي .سردرد و آرزوي مرگ . اين يكي اما بين اون همه صورت عبوس داشت مي خنديد . از اون خنده ها كه چشم ها رو تنگ مي كنه و چند تا چين شيرين ميندازه گوشه چشمها و لب ها . زيبا بود . زن ِصاحبِ لب خند و كلاهِ توي قطار ديروز ساعت نه بعد از ظهرِ مسير ِ ميدان امام-صادقيه، زني زيبا بود . ء(كاش اين جا را يك معجزه باعث بشه كه بخاني . زيبا ترين تصوير امسال م شدي ) چند لحظه بعد از كشف م صورت زن آرام گرفت ، چشم هاش اما هنوز خندان بود . داشت به صورت زن ديگري نگاه مي كرد حرف از تنگي جا بود انگار . صدا را نمي شنيدم از تكان لب هاش حس كردم . بعد دوباره خنديد . ء
بايد دست تكان مي دادم كه مرا ببيند . شيفته گي م را و بعد هم شايد مي گفتم شما خيلي زيباييد . شبيه ساحل دريائيد . شايد هم مي گفتم زيبا ايي، توي چهره شما هست كه آدم را گرم مي كند. بعد ذهن م همه را پس زد تصميم گرفتم بعد از پياده شدن توي قطار بعدي كنارش بايستم يا بنشينم . سر حرف را باز كنم كه ؛ من نقاش م . كاش بشود چند طرح از صورت شما بردارم بي هيچ اشاره اي به زيبااييش! بعد هم فكر كردم عكاس به ترست . مردم دوست دارند از صورت شان عكس بردارند . مي گويم عكاس م . شماره اش را مي گيرم و بعد قراري مي گذارم . هيچ قصدي ندارم جز تماشايش . جز اين كه بخاهم به چشم هاي م نگاه كند و به صورت م لب خند بزند . به انحناي گونه ها و پوست گندمي ش خيره بودم. قطار رسيد صادقيه. پياده كه مي شديم خودم را رساندم به ش . چيزي نمانده بودم به كنارش، كه برگشت . از من كوتاه تر بود . كم تر از لحظه اي چشم در چشم شديم . صدا زد بهاره! كجا موندي؟ دستش رو دراز كرد انگشت هاش كشيده بود دست دخترك ده دوازده ساله اي رو گرفت. گفت : ماماني عجله كن شام نداريم .. و رفت! رفت، سمت پله هاي خروجي ...

نمايشگاه نقاشي از آثار " شهريار احمدي " هنرمند نقاش از تاريخ ؛ جمعه هژده ارديبهشت هشتاد و هشت در گالري اعتماد برپاست .
افتتاحيه از ساعت هفده تا بيست و يك جمعه هژده ارديبهشت .
نشاني گالری اعتماد: خیابان نیاوران، میدان یاسر، خیابان صادق قمی، خیابان بوکان، دو راهی سمت راست، شماره ي 4.
تصوير : بدون عنوان . از سري " رومي در جام " . 80 در 120 سانتي متر . ميكس مديا روي بوم .
جهت آشنايي بيشتر با آثار وي مي توانيد به سايت شهریار احمدی مراجعه نماييد .