خانم رحماني عزيز ! اگر دعا كردن بلد بودم حتمن مي خاستم كه ؛ زمان به عقب بر مي گشت و دو سال پيش آشنايي من و ركساناي شما ، هرگز اتفاق نمي افتاد . شب باراني لعنتي و مانتوي نازك و خيس من . تعجب نكنيد . از پاييز دو سال پيش مي گويم . ساعت از نه گذشته بود . و من خيس باران معطل يك تاكسي نيم ساعت سر چهارراه منتظر مانده بودم . خب ! وقتي كه لباس ت خيس ست و ته جيب ت هم دو هزار تومن بيش تر نداري كه تا آن سر شهر به خانه برسي ، حتمن سوار اولين ماشين مفتي كه دعوت ت كند ، مي شوي ! و اين اولين ماشين همان تويوتاي آبي و مدل پايين ركسانا بود . بقيه را هم كه خودتان لابد يادتان مي آيد . زير پل را آب گرفته بود . من آمدم منزل شما . شب را هم در اتاق ركسانا گذراندم . خيلي زود آن قدر صميمي شديم كه ركسانا به جاي مهرناز مرا مهري صدا كند . من از تلفن طلايي و پايه دارتان زنگ زدم به پدرم مثلن . كه جلوي شما و خانواده تان كه اين همه نگران دير آمدن ركسانا بوديد كم نياورم ! زنگ زدم و فيلم در آوردم از خودم كه انگار پدرم نگران است و آدرس تان را مي خاهد ... بگذريم . من همه آن چه ركسانا آرزوي ش را داشت ، داشتم . آپارتمان مستقل طبقه ي دوم . يك اتاق پر از كتاب . يك يخچال پر از ويسكي و آبجو و هيچ كسي كه نگويد بنوش . ننوش ! وقتي فهميد كه آكتور تاترم بيش تر خوش ش آمد . هيجان زده شده بود . هيچ وقت برق نابود كننده و زيباي چشمان درشت عسلي ش را وقتي ديد بي دغدغه سيگارم را توي كافه روشن كردم ، يادم نمي رود . اين من بودم كه تحسين مي شدم . براي بار نخست . و در عوض ركسانا چيزهايي داشت كه هيچ گاه ، هيچ گاه من نداشتم . مهري بي پايان . همراه ي و هم دل ي بي توقع و مادري هميشه نگران ، با دست پخت خوب . بين خودمان بماند كه هيچ وقت نمي توانم طعم ته چين مرغ تان را فراموش كنم . يا كوفته ها را به آن بزرگي كه براي جشن تولدم پختيد و اين همه را از ركسانا داشتم . از دختر قد بلند و گندمي با موهاي بلوطي و پوست صاف و شفاف . با آن بوي گياهي بدن ش . مبهوت كننده بود ركسانا ! زني بي بديل .
خانم رحماني عزيز! آن چه كه باعث شد تا اين چند خط را بنويسم نه زيبايي و مهر ركسانا و نه كمبود ها و نقصان ها ي من در زندگي ست . باني اين نوشته تنها يك چيز است . فقدان . از دست دادن . مرگ . نابودي يك عشق عميق و بي بديل ست كه وادارم كرده بنويسم. همان لحظه كه كنارش نشستم فهميدم كه دل را باخته ام . و اين بار به معصوميت ي دل باخته بودم كه تا آن ساعت با نظيرش مواجه نشده بودم . در گرماگرم كار و تمرين براي اجرا و شركت در جشنواره دخترك تان تنها آدم امن من بود . اوايل دي ماه بود و يك صبح آفتابي . آفتابي بي رمق . كارگردان نيامده بود . رويا و مهشيد هم سرما خورده بودند ، تمرين تعطيل شد . دوست نداشتم خانه بروم . سلانه سلانه ولي عصر را گرفتم و راه افتادم بالا . كنار ويترين يك لباس فروشي ايستاده بودم ، براي تماشا و كشتن وقت . همين طور كه بازتاب تصويرم را روي پيراهن حرير صورتي نگاه مي كردم ، ياد ركسانا افتادم . اين پيراهن برازنده اوست . كم پول هم بودم . فصل بي پولي م بود . هر چه داشتم داده بودم بالاي كتاب و الكل . بايد مي خريدم ش . رفتم داخل با چانه و خاهش و چرب زباني بالاخره توانستم با تخفيف پيراهن را براي ش بخرم . مي دانيد كه كدام را مي گويم . همان حرير صورتي را با دالبر هاي كنار يقه ي بازش ، كه حالا ؛ لابد ، براي آن پسرك لوس و سبيل قيطاني مي پوشد تا دل ش را ببرد ! تا يك بار بيش تر بتواند در آغوش ش بخابد . همان را مي گويم . يادتان آمد ؟ پيراهن را خريدم و تلفن كردم محل كارش . كه ؛ براي ت هديه اي خريده ام . ناهاري بده تا هديه را بگيري ! همان كباب شاطر عباس شد و اشك هاي من . همان ظهر ركسانا فهميد كه مادرم نمرده . اسپانيا با دوست پسر بلغاري ش زندگي مي كند و آپارتمان مستقل طبقه ي دوم دليل ش اين ست ؛ مردي كه پدرم نيز هست راحت تر بتواند بساط دود و دم ش را پهن كند و راحت تر با اين زن هاي كپل گنده بخابد يا با خيال آسوده بتواند دست ش را بكند توي شورت قرمز زن حسن ماهوتچي و يواشكي كنج حياط ماچ ش كند . پدر هميشه همين بوده . مادر هم براي همين رفت . انگار ذله شده بود . خب ، تاقت را تاق مي كند مخدر . دست بزن هم داشت . مي زد . با مشت . با لگد . با كمربند . نه هميشه و نه من را . اما مادر را مي زد و براي همين هم رفت مادر . همان روز هاي كودكي م . من بي دليل و يك باره همه ي اين ها را براي دخترك تان ، همان دختر معصوم تان گفتم . براي م اشك ريخت و گونه ام را بوسيد . مي شد نبوسد . مي شد فشار لب ها را روي پوست صورت م هيچ گاه احساس نكنم و هرم گرماي تن ش را كنارم حس نكنم با آن بوي گياهي اي كه از ميان پاهاي ش مي آمد . مي شد كه هرگز لمس ش نكنم . اما او در آن ظهر اوايل دي ماه مرا بوسيد از سر لطف و اعتنا يا از سر مهر . به هر حال بوسيد . گفتم ؛ برويم خانه ي من تا پيراهن را بپوشي لبي تر كنيم و كمي برقصيم . براي اين پيراهن كه به جمع ما پيوسته . نمي خاست . يا نمي توانست . آن همه ميل را از ميان حركات م خانده بود . هرچه بود امتناع كرد . شايد از سر هراس . آن روز هنگام خداحافظي فكر مي كردم ؛ اين باكره ي زيبا را هرگز نخاهم ديد . اشك نريختم . سرد شده بودم . مي خاستم كه نباشم . كه نابود كنم . خودم را و زندگي م را . تا اين ميل هم نابود شود . شوريده گي هم با من بميرد . دو روز سياه بر من گذشت . چهل و هشت ساعت شد كه تنها همدم م الكل بود . در روي دنيا بسته بودم نه موسيقي . نه صدا و نه هوا . نه حتا خبر از گذر زمان . الكل بود و درد از كف رفتن اين همه عشق . صداي زنگ در را ميان مستي مي شنيدم . آنقدر بي رمق بودم كه نه مي توانستم و نه مي خاستم كه در را روي كسي باز كنم . دخترك تان بود . بله خودش بود و با پاي خودش آمده بود . از روي ديوار با پيراهن حرير صورتي...
من ميان آغوش اين زن سي ساله و زيبا دوباره به دنيا آمدم . بي هيچ حرفي كنار هم خابيديم . در سكوت . ميان پوست سوزان ش هر بار آب شدم و دو باره از نو زنده شدم .
بله خانم رحماني عزيز ! من و دخترك معصوم تان با هم خابيديم و البته نه يك بار و نه حتا بارها . بلكه هزاران بارها . در سفر هاي مان . ميان بوته هاي بلند شمشاد هاي پارك . توي حمام سفيد و روشن خانه تان . زير پله هاي زير زمين خانه مادربزرگ من حتا و در توالت عمومي پارك لاله . ما در هر فرصتي تن مان را به عشق مي سپرديم . و چه زيبا بود اين همه . من را محكوم به دروغ پردازي نكنيد . فرياد هم نزنيد . قيل و قال و اشك يا حتا كشتن ركسانا فايده اي ندارد . ما مثل دو بچه آهو با هم خوش بوديم زندگي كردند مهرناز و ركسانا . لحظات بي بديل ي را گذرانديم . دو سال بي نظير . بي حد . پر از لذت . احترامي كه براي تن يكديگر قائل بوديم از سر شناخت بود و از سر نياز .
خانم رحماني عزيز ! همه چيز خوب پيش مي رفت تا يك بعد از ظهر اواخر مهرماه امسال . شما سفر بوديد و ساراي كوچك تان را سپرده بوديد به ما . ركسانا روي تخت ش به خاب رفته بود . من نشسته بودم روي زمين و كتاب مي خاندم . سرد بود و ركسانا بي روانداز خاب ش برده بود . برخاستم و آرام پتو را روي ش كشيدم و خودم خزيدم كنارش . سرم را ميان سينه هاي ش جا دادم تا كمي كنارش آسوده شوم . اين بار خودش شروع كرد با ميل و رغبت . و از بوسه ها شروع شد ، در هم مي غلتيديم و خانه را صداي نفس هامان و خنده هامان پر كرده بود كه ساراي كوچك تان در را باز كرد . دخترك با چشم هايي گرد شده پرسيد ساني چي كار مي كني ؟ هردو ي ما لخت و عور و در هم شده ، شوكه شديم . من همه چيز را جمع كردم . گفتم بازي مي كنيم خاله ! ميخاي تو هم بيا . اما ركسانا ديوانه شده بود رو به سارا ؛ فرياد زد كه گمشو . مرا از تخت پرت كرد پايين و بعد هم خاست كه بروم . يك هفته شد كه نديدم ش . خيال كردم شوكه شده . حال ش خوب مي شود حتمن و منتظر تماس ش بودم . اما خبري نشد . بعد از شش روز برگشتم سر تمرين . احمد زاهدي همان كارگردان گروه كه شبي هم مهمان تان بود ، جواب سلام م را نداد و دختر ها وقتي مرا ديدند ، دست از كار كشيدند .
خانم رحماني عزيز ! يك لحظه از پوسته ي مسخره و درد آور مادر فداكار و مهربان در بياييد و بشويد مهرناز طلوعي كه همه عشق ش متزلزل شده و حالا كه برگشته به كار براي فراموشي درد ، هم كاران ش هم بي دليل نامهربان شده اند . احمد صداي م كرد به اتاق مديريت و حكم اخراج مرا از گروه به دليل عدم رعايت شئونات اخلاقي و داشتن رفت و آمد هاي مشكوك پيش روي م گذاشت . احمد هم كار ده ساله ام بود بي هيچ پرسشي آماده شدم كه بار و بنديل م را ببندم . بي چاره مهشيد ، هر چه مي توانست انجام داد تا من با گروه بمانم . ماندم . اما چه ماندني ! حالا ركسانا خيلي دقيق و مو به مو تمام جزييات زندگي م را براي افراد گروه تعريف كرده بود . سر تمرين بي دليل اشك م در مي آمد . نه اين كه شرم داشته باشم از آن چه كه هستم . نه . همه ي روياي م و همه چيزي كه از ركسانا ساخته بودم داشت نابود مي شد . ساني همان الهه ي زيبا و مهربان من تبديل شده بود به زنكي دهن لق و هرزه كه حالا هر كاري از او بر مي آمد . بت ش شكست . از آسمان به زمين افتاد . تصويرش دم دستي و هرز مي شد . گوش هايي كه انگار فقط مال من بود و براي شنيدن راز هاي م مثل گوش هاي هرزه هاي ارزان قيمت كنار خيابان شده بود هر لحظه لاله اش به دندان يكي . تا روز ها مبهوت بودم . مست چه بودم من ؟ متنفر شده بودم از دخترك تان ! متنفر شده بودم از خودم . از بلاهت م . تنفر بود كه سر تا پايم را گرفته بود . خيانت ست كه عشق را تنفر مي كند .
خانم رحماني عزيز ! از شما مي خاهم كه عصباني نشويد و اين چند خط را بخانيد من روي صبري كه در شما سراغ دارم حساب مي كنم . تنفر ادامه داشت تا روزي كه ركسانا به ديدارم آمد . اشك ريزان بود و پشيمان . خاست كه از تقصيرش بگذرم . خاست كه بفهم م كه ترسيده رابطه اش با من لو برود . گفت كه اگر شما يا اطرافيان ش بدانند ارتباط ش با من ساده نبوده خاهان نابودي و مرگ ش هستيد و او را از همين ساده ترين حق ش محروم مي كنيد . البته از شما بعيد نمي دانم كه اين اتفاق همين الان هم كه او - لابد - كنار آن مرد سرد و بي لياقت دراز كشيده به وقوع بپيوندد .
نوشته شده در اردیبهشت ۸۵