نگاه َم كن مي مي رم
مرگ مي فهم َد اين نگاه را
چاي آلبالو ــــــــــــــــــــــــــو
داغ ــــــــُـــــــــ ترش
خيال نم تن تو بر تن سنگســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاركنيد زانيه ي عا ، شـِـق را
نگاه َم كن
جنگ به گذشته ي دور تعلق دارد ، مثل سن و سال بچه ها ، مثل خود جنگ ، زمان ِ سپري شده در جنگ . ديگر آدم نمي داند جنگ كجا جريان دارد . گاه ي آدم آرزو مي كند كه اصلن نداند كه هنوز جنگ هايي هم در كارند . ، چه ديروز و چه امروز . آدم هيچ چيز نمي داند ، تقريبن هيچ چيز ، به رغم دانايي بر همه چيز ، همه چيزي كه آدم گمان مي كند مي داند .
آن چه به وضعيت پيش رفته ي ياس موسوم است همين ست .
Marguerite Duras / La mer ecrite. * مارگريت دوراس / بحر مكتوب