موسا حكايت هاي شگرفي ست هم راه ش . از وقتي ميان سبد توي نيل سُر مي خورد تا آدم كشي اش . بعد ديدارش با صفورا و بعد هم شيفته گي ش به شعيب و شباني ش و حيله هاي خام ش و بعد هم نيل شكافي و چوب اژدر كني و ... اما حكايت خضر ديگر حكايت ي ست . دست كم براي من حكايت خضر يعني راز گشايي زنده گي .
در نوشتن متن سعي كردم در و ديوار متن بازبماند كه بشود از متن عليه خودش هم استفاده كرد و عجيب اين كه اين چرخان ترين حكايت ي كه ديده ام . حتا وقتي ضد خودش بر مي خيزي نتيجه همان ست كه خضر مي خاهد .
اين متن را به دو كس هديه مي كنم يكي نازنين اي كه نشد هم راه قونيه اش باشم و نيز ديگر نازنين اي كه اولين برخوردمان با جمله اي از خضر گره خورد.
اين سر و صداي موساست كه از كوه تور فرود آمده . سرخوش ست يا خجسته دل ؟ هر چه هست ، حال ش شبيه فارغ التحصيل ي ست ، با نمره ي ِاي . فرياد مي زند ، سر به آسمان فرياد مي زند ؛ مي پرسد ، به تر از من بنده داري ؟ ( نكته ي پيچ زنده گي ش شايد همين ست) عالِم م و راه بر و متشرع ! هنوز سازش كوك ست ؛ ندا كه مي آيد ميخ كوب ست لابد .
گفت : محل وصل دو دريا ؛ هم آن جا كه ماهي پخته به آب زنده مي شود ، بنده اي از بنده گان م را خاهي ديد عالِم . به ترين هم ، اوست . علم كه فرمول بازي ست . اين بنده ي بي نام . كامل ست . بنده ي كامل م را محل وصال دو دريا مي شود كه ببيني .
يوشع ابن نون هم راه موسا مي شود . شاگردست . لابد مجذوب هم .
نماي بعد اين ست : روز به روز . شهر به شهر . دروازه به دروازه . تا محل وصال دو دريا .
يكي از روز ها كنار وصل درياها ، ماهي پخته به آب دريا زنده مي شود . يوشع فراموش مي كند وعده ديدار را . موسا فراموش مي كند عهد ديدار را ...
گشت موسا زنده ماهي دل ش /ليك مقصودي نيامد حاصل ش
پس ؛ مي گذرند . از وعده گاه مي گذرند . لابد دل اي دل اي هم كرده اند . هر چه هست نسيان است . از عمد هم نباشد از نقص ست . نسيان خاصيت نقص ست .
وقتي كه خسته اند . گرسنه اند و موسا غذا مي خاهد .
يوشع مي گويد : ماهي زنده شده ! ماهي رفته ! هم آن چند فرسنگ قبل كه لب دريا بوديم اين اتفاق افتاد ، ( لابد عادي بوده ماهي كباب شده زنده شود چه بي ... ست اين يوشع ) هم آن لحظه كه ...
آب و ماهي دست به دست هم و يوشع كم حافظه . موساي كم حواس . نقص پر پر مي زند !!!
موسا مي گويد : برمي گرديم ( من دوست دارم بزند پشت دست ش و بگويد اي دل غافل چرا حواس م نبوده .؟!)
بازگشتند آن دو يار بخت يار / راه پيما تا نشان كوي يار
يافتند از بنده گان ما يكي / صاحب علم لدني بي شك ي
حضر كه صاحب راز ست . از سنخ گشاينده هاست . هم آن كه "يك نفر" ست در زمان . يكي ست گشاينده ي راز . لابدحل شده در راز . وگرنه تا حل نشوي در چيزي يكي نشوي با چيزي ، نمي شود كه گشاينده اش باشي . خضر راز حيات ست و كليد راز ...
هول مي كند موسا از هيبت خضر . از نگاه نافذش لابد . از توفان اي كه در مغز خودش بلند مي شود . يك چيزي موقع ديدن خضر منفجر مي شود در موسا . شايد قلب ش باشد كه تا آن لحظه فقط يك وظيفه ي ساده و سطح اي داشت آن هم تپيدن بود ، حالا مي كوبد . مي كوبد براي اين مرد .
موسا دست ش هم لرزيده . نكند ترسيده باشد ؟ شايد هم هراس آمده سر وقت ش . هرچه هست زبان ش فقط به خاهش مي چرخد . هم راه ت باشم آقا ؟ بيايم ؟ اذن ؟
گفت موسا با دو صد عجز و نياز / باده اي پيما از آن صهباي ناز
لابد لب خند مي زند خضر . ابتذال موسا را ديده . سطح ش كه هويداست . عمق ش را هم ديده
گفت خضر كامل والا گهر / موسيا زين آرزوي ت در گذر .
ادعاي تواضع ندارد خضر . رك و پوست كنده حرف مي زند و اين يعني خرده برده اي ندارد ؛ گرچه عالِم متشرع و فقيه اي ، اما موسا جان ، تو محرم نيستي . راز دار نيستي . شايد دور دست را نگاه مي كرده و گفته اين ها را ؛در گذر . بي خيال شو . مرد راه نيستي . باعث شرم خودت نباش . مي شكني موسا ! منكر رازي .
درد دارد حامل راز شدن . ماه به ماه سنگين تر ، بزرگ تر ، تا تكامل . موسا بيا و بي خيال شو ...
چون تو واقف نيستي از اسرار من / اعتراض آري كني انكار من
اين جا هم آن وقتي ست كه يا به موسا بر خورده و رگ غيرت ش بر آمده . يا كه تواضع سر وقت ش مي آيد . حتمن گل گون شده صورت ش . مي گويد : خب ، حتمن يه راه اي هست . خدا گفته بيام اين وري . لابد حمايت م مي كنه ، مي دوني من اصلن رو خودم هيچ حسابي باز نكردم ... مي فهمي كه ؟
گفت موسا : گر خدا خاهد كنم / صبر بر هر كار تو اي محتشم
خضر لابد راه ِ رفتن پيش گرفته . بازي موسا با كلمات ، حال ش را دگرگون كرده . موسا طوري حرف زده انگار كن كه پخته ي طريق ست ( اما نيست ) . پيرمرد صداي ش بلند شده . حال جذبه ست اين ؛ مي گويد : محرم " آن" ست كه " نيست " . هر چه "هست" نا محرم ست .
پرسش تو ،خود نشان هستي ست / هستي از مستان خلاف مستي است
خاسته . خاسته ي موسا از ريا ، از غيرت ، از هر چه باشد ؛ دل ش سخت پي خاسته ش مي تپد . لابد خضر ته قضيه را مي بيند . ملاقه اي كه موسا آورده دريا را برگيرد . قبول مي كند خضر ، تا دريا را به ملاقه ي موسا بريزد . موسا كله شق اي مي كند .
اين بار سنگين كه دوش ش را بيازارد قدر خودش قدم بر خاهد داشت ...
موسا حالا هم راه خضر ست . هم راه و سوار بر كشتي ، روي آب . تصور كنيد ؛ سعي كنيد اين لحظه را مجسم كنيد :
خضر مشغول سوراخ كردن كشتي ست و موسا عهد كرده لب از لب برندارد . اي واي ...
ناگه آن كشتي خضر سوراخ كرد / موسي ِ ما زين عمل گستاخ كرد
شكست سكوت . هست شد موسا . دم زد . اعتراض كرد كه پس عاقبت مسافران چه ؟ لابد صداي ش را هم انداخته سرش كه ؛ پيرمرد داري بنده گان خدا را غرق مي كني ، من كه پيغمبر خداي م نخاهم گذاشت ...
گفت خضر : آيا نگفتم من تو را / كه نداري تاب هم راه ي مرا
كي تواني صبر بر افعال من/ چون نه اي اندر مقام و حال من
خضر نگاه كرده توي چشمان موسا حتمن . تحمل بار سنگين ، نداري مرد . برگرد . برو . اين راه و اين هم نشان . برو !
سخت نمي گيرد خضر . فقط حرف ش يك ي ست . مرد كامل يك سو ست فقط . با نسيم پيغمبري موسا ، كه از راه در نمي شود . هر كه هست باشد اين موسا . حالا نيل را شكافته . آتش براي ش بلبل زباني كرده ، يا چله نشيني كوه تور رفته . هر كه هست بايد خاموش باشد .
همه ي اين ها لابد بين شان رد و بدل شده . دادي هم زده اند يا نه ، نمي دانم . از خضر بعيد است . گرچه كه موسا كم حوصله بود و بد خلق . اما لابد برابر خضر مودب بوده ...
موسا با هوش ست ، حالا وقت عذر خاه اي ست از اين دم زدن ... خضر هم دانا ست پس مي بخشد .
خب ، حكايت غريبي ست . قلب كامل ، عمر و دنيا را نمي بيند . عجيب ترين كار تاريخ را انجام مي دهد خضر . من تاب ندارم . بي چاره موسا . كودكان ديگر نه ! نه ! اما اتفاق مي افتد . اين يك فيلم نيست . اين خضر ست آن مرد مشت گره كرده كه گوشه ي صحنه ايستاده هم ، موساست . حقيقت عريان همين ست كه كودك سر بريده باشد ...
كودك زيبا . گيسو سياه ، چوماه . اين گونه توصيف شده طفل ي كه به دست خضر هم آن " آن " كشته مي شود . و موسا باز بي تاب مي شود . ابتذال رو به تزايد ست در موسا ...
ضجه زده موسا ؟ شما خبر داريد ؟ شايد پريده و دستان خضر را گرفته ؟ لحظه ي تلخ ي ست كه نمي خاهم در گيرش باشم .
خضر : مي نگفتم نيست صبرت از سخن
موسا متحير ست . عذر خاه . متحير ... خوب ست ديوانه نشده با اين عقل كه ناقص مان كرده چه بفهمد آدم كه چرا ؟ جدن چرا ؟ ( هم اين چرا اسلحه اي ست كه مي شود با آن به قلب امنيت شليك كرد ) .
بعد از اين گر اعتراض آرم تو را / حق تو را باشد اگر راني مرا
من باشم كه قبول نمي كنم . من اگر خضر باشم يعني . درست و غلط عاقلانه يك چيز ست و عهد و پيمان چيز ديگري حتا در برابر چنين بازي اي !!!
عهد شكن ست موسا . خضر اما بخشنده ست . شايد هم به نظراو ، موسا طفل مي آيد . طفل طريق .
موسا گرسنه شده . خضر هم گرسنه ست . به ده اي ، شهري ، شهرك اي رسيده اند . اهل ده دو مرد را ، يكي نماينده و پيغمبر عقل و ديگري خداي دل را به جا نمي آرند . نه موسا و نه خضر را .
اين فراموش ي ، اين نسيان ، نوع ي خاصيت ست . آدم را هم اين ، با نمك كرده ؛ عدم تشخيص . ( خر ست آدمي زاد ) . درخاست غذا مي كنند ، ملت بي اعتنا مي گذرند . غذا نمي دهند . لابد آب و نوشابه اي هم در كار نيست .
خضر حواس ش هست . مي داند اين جا ، جايي نيست كه سير شوند . حالا وقت درس و مشق موسا ست . موسا جان برو كه ، فقط كار خداست ، اين جا جلوي زبان درازت را بگيرد . من كه تماشاچي م .
خضر راه افتاده . لابد موسا توي دل ش ذوق مي كند ؛ پيرمرد مي رود كه غذايي ، چيزي تهيه كند ...
اما او ، به سراغ ديواري طبله كرده ، ويران و در شرف سقوط مي رود . با شكم گرسنه ، آستين بالا مي زند . ديوار را از نو بنا مي كند .
موسا شاخ در مي آورد . من هم در آوردم . گرچه كم حرف تر از موسا هستم .
گفت موسا كار بي مزدت چه بود / مزد كارت رفع حاجت مي نمود
ديگه خضر تاقت ش تاق شده . بد شاگردي مي كند موسا . اين عالِم متشرع . به ترين بنده . مي پرسد . خود نما ست . حرفزن ست !
خضر گفتا نيست اين راه وفاق / واجب آمد اين دم از تو افتراق
اين عهدي بود كه موسا بسته بود ( بار سوم اگر حرف ي زدم من را بران ) . خضر بر پيمان ست . سخته لابد براي موسا . حال يك قرباني را دارد : اعتراض بي جا كه نكردم . گفتم كشتي ملت رو غرق نكن . بچه معصوم مردم رو نكش . تو شهري كه يه قطره آب نريختن تو گلوت ديوار نساز !!!
بد حرف ي زده ؟
حرف زده . حرف . گيج اي موسا از جنس هم اين ، گيج ي من ست و لابد آقايون و خانماي خاننده . از جنس نسيان ست . از عقل ست و از نقص ! گيج ! هاه ...
راه نجات موسا راز گشايي ست . حالا كه دارد مي شكند بايد بند شود دست ش :
آن چه ديدي و نمي بودت پسند / گويم ت اسرار آن اي مستمند
راز گشا ست خضر . قلب ش را كه بگشايد عالَم و راز ش ، در قلب كامل ش نمايانده مي شود ... قلب ش . نوع ي ديگر ست خضر !
پانويس :
براي حكايت خضر و موسا كجا به تر از مثنوي ِ مولا نا محمد بلخي ؟ اشعار بر گرفته از مثنوي ست ...
و نكته مهم اين كه : كم مايه ست اگر از بي مايه گي من ست دامن حكايت خضر پاك ِ پاك ست
از بت و گوشه ي لب ش وقت سال به سال شدن
تقه ي سال كه مي خورد توي مشت م يك سكه دارم . تو لابد خرو پف ت هواست . كسي چه مي داند فرنگ با آدم چه كار مي كند . افسرده گي هميشه ؛ آدم را مي كند توي الكل ، يا مي سراند توي بغل خدا و پيغمبر . تو اما دل ت خجسته بود .حالا هم لابد توي بغل يكي از آن لنگ بلند هايي . احتمال ش هست . بله هست ؛ كه همين الان رو به روي يك آرتيست در به در زبان نفهم نشسته باشي قهوه ي شيرين شيردارت را مزه مي كني و باباي بودريار را مي آوري جلوي چشم نواده ش . تقه ي سال را كه زدند ، سكه اي كه سين هفت م باشد توي مشت م بود .
بوسه ات هنوز ننشسته ، ماسيده .
طلب من . طلب من ؛ گوشه ي لب ت .
پانويس :
بده كار مانده ام يك ؛ " دوس ِ ت دارم " را .
بدهي اي كه خاب را با خوراك دزديده .
هم چنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــان
بده كارم ...