نوید را سال هفتاد و هفت نوشته ام . اما نه با این شکل . قواره و داستان همان ست ، کمی زبان ش پرگو تر شده . هفتاد و نه و هشتاد و چهار و هشتاد و شش ، نوید باز نویسی شده !
نوید
می پرسم : " دیر اومدی " ؟ می گوید : "پسر بزرگ خانم حدادی ، نوید ، مرده "! این یک جمله ی لخت و عور ست که بی مقدمه در برابرش قرار گرفته ام . نمی شود فرار کرد . این جمله ی مادر از آستانه ی در با تمام قوا به من حمله می کند ؛ " نوید مرده "! به من ِلیوان به دست که کنار اجاق ایستاده ام حمله ور می شود . دی شب فکر می کردم عجب جمعه ی بی موقع ایست . بی صبر ِشنبه ، ژاکت آبی فیروزه ای را گذاشتم برای اتو . بیش تر از آن کاپشن قهوه ای به من می آید . ظریف تر هم هست . هاله گفت : "بسپُر به آقا پروانه ، که شنبه از سر کوچه ی ما سوارت کنه . خیره شده بود توی چشم هام و چند بار پلک زده بود : "جان من دیدی ش با اون جین آبی تیره ش و پلیور کرم ش ؟ پدر سگ خیلی تیکه س . حیفه میترا " . و باز یک دسته مژه ی خرمایی ش بالا و پایین رفته بود . زنگ اول با آقای طالقانی فیزیک داشتیم . نشسته بودم کنار سایه ، که گفت : " بی خیال هاله شو ! دردسره این دختره " . و چانه ی مقنعه اش را کشید بالا . روی لب ها . چانه پارچه ای گیر کرد به برگشته گی لب پایین و همان جا ماند . یک مساله ی گشتاور را پای تخته حل کردم. طالقانی گفت آفرین . مادر از همان در گاهی بدون این که داخل آشپزخانه بیاید می گوید :" دیدی چه ساده جوون مردم تلف شد ؟ خاک سپاری ش فردا صبح ه . اومدم ملافه و استکان ببرم" . جوان مردم تلف شده بود . نوید مرده بود . و این واقعی ترین جمله ی ساعت ده صبح روز جمعه ست . هاله گفت: " من که هنوز به نوید ، اسم ت رو هم نگفتم . گفته چه قدر قدّه این دختره . هم چین ! دماغ ش رو می گیره بالا و محل ِسگ ِکسی نمی ذاره . حال می کنم با این مرام ش ... " . گوشه ی دفتر سایه نوشتم : "چرا دردسره"؟ جواب را روی چرک نویس نوشت:"مصطفا به راضیه پیغوم داده که به هاله بگه اگه بخاد بد قلقی کنه به رضاشون می گم که یه خال قرمز کنار پستون سمت چپ هاله س! کاغذ رو پاره کن" .
چاره ای ندارم جز اتو کردن ژاکت فیروزه ای . باید شنبه ژاکت را تن م کنم. حتا اگر نوید نباشد . مادر گفته بود :"حیفه این ژاکت برای مدرسه" . من اما اصرار کردم . تمام مدت دو ساعت زنگ شیمی حواس م به یک عبارت بود ؛ خال قرمز کنار پستان چپ . عصر پنج شنبه هاله دست م را کشید تا پشت اتوبوس و با سلقمه ای به من رو به راننده سرویس مدرسه گفت: " آقا پروانه ! میترا شنبه سر کوچه ی ما سوار می شه " . راننده پرسید : " ها ؟ باز چی تو کله ت ه " ؟ من جواب دادم ؛ " می رم خون شون باهاش ریاضی کار کنم . شما یادتون می مونه " ؟ " چرا نَمونه ؟ به تر ِ من . یه ایستگا کم تر وا می ستم" ! پنج شنبه عصر را هاله نشست کنار من . بر خلاف همیشه که می ایستاد کنار پنجره ی اتوبوس . مثل یک زن جا افتاده شمرده و آرام گفت : " جون میترا ؛ اگه نوید اومد جلو سلامی کرد ، حال و احوالی کرد ، تحویل ش بگیری ها . نکنه یه وقت کون کنی " ! گفتم : " نمی شه بی خیال ش بشیم هاله ؟ من یه جوری ام ". "خر نشو . همین محبوبه ی مهندس فرهمند می میره براش . تو فقط بیا سر کوچه . بقیه ش با من " . سر شب همین طور که جلوی آینه قدی اتاق م ایستاده بودم چشم م به پلیور خاکستری افتاد . به نظرم خیلی ضخیم و بد قواره بود . از تن م در آوردم . دل م به هاله گرم بود و این که از پس مصطفا بر آمده . بازوهای باریک م کنار شانه های م آویزان شد . سینه بند سفید دخترانه ام با کوچک ترین شماره اش مسخره ام می کرد . هفته پیش ، کتاب شعری را داده بود به هاله ، که از روی شعر هایی که زیرش با روان نویس سبز خط کشیده بود برای م بخاند . صفحه اول کتاب را تاریخ زده بود : " عصر پاییز بعد از اولین دیدار " و امضا کرده بود ؛ نوید . نوشته خوش خط و خانا بود . مدت ها شد که عریان جلوی آینه ایستاده بودم خیره به تن شانزده ساله ی ساده ام که هیچ چیزی از عشق نمی دانست . تا مادر در را باز کرد :" میترا شام " ! دست پاچه و جیغ زنان پشت در پناه گرفتم : " من سیرم " . و فکر کردم فردا چه جمعه ی بی موقع ایست .