برف *
هوا برفي ست . و باز برف تنها ترم كرده . روز هاي برفي روزهایی ست هم راه ِحفره ي بزرگ و گشادی در اطراف م . حفره ي خالي ، جاي كسي نيست كه قبلن بوده و حالا رفته . حفره ي خالي همه ي زمستان ها هست و يادم نيست اولين زمستان حفره دارم كدام بوده . كدام زمستان بود راستي ... ؟
حفره آمده و باز من ، دچار اندوه ای خوش شده ام . مثل سفر . برف كه ببارد و آسمان كه سفيد شود انگار كه مسافر باشم ، غربتي مي شوم . راه خانه را گم مي كنم . با خيابان ها غريب مي شوم و همان احساس آزادي عجيب يك مسافر را دارم . هم راه حس متعلق نبودن . و اندوه شيرين بي كسي مسافر تنها . اين جا " تنهايي " ، مصداق ش همان "بي كسي " ست . (نه مفهوم ی روان شناسانه دارد و نه فلسفي) . حس ی ساده ؛ حضور من بر زمين ، بدون اين كه كسي مرا بشناسد يا من كسي را .
مي گفتم ؛ برف می بارد و من تماشاگر ش هستم . (همين طور كه از پنجره بارش برف را تماشا مي كنم حفره بزرگ تر مي شود) .
ساعت حدود هفت است. باراني م را مي پوشم . آماده ام راهی خانه شوم . چراغ ها را خاموش مي كنم . درها را قفل مي كنم و منتظر آسانسور مي مانم . باید برسد طبقه ی پنج م . تمام اين مدت مثل مسافري ، متنظر پروازم . و حفره در حال بزرگ تر شدن است . دل م پر مي زند براي يك عاشق منتظر . براي يك ليوان چاي تلخ و چند پك سيگار و بعد شعر و ... اهميت نمي دهم . اين ها خاسته ی حفره ست . مدير ساختمان جلوي در خروجي می گوید ؛ "خانم گل تن مراقب پله ها باشيد سُر هستن " ! پياده روي و بعد تاكسي . و بازهم تاكسي . از آخرین تاکسی ، که پياده شوم ، به "تماشا" نزدیک می شوم . من تا لحظه ای بعد ، "شاهد" خاهم بود . من و حفره از خيابان رد مي شويم . اندوه شيرين ادامه دارد . نمي آزاردم . فقط آه م را در مي آورد ، كه آن هم براي شب برفي خوب ست . همه ؛ سرهاشان تا چانه ها در يقه فرو رفته . تند راه مي روند . تنه مي زدند. دماغ من يخ زده. لابد گونه ها هم از سرما سرخ شده . دست هايم را در جيب ها فرو مي كنم و آرام گام بر مي دارم . برف می بارد هنوز .حفره سر به سرم مي گذارد كه ؛ "لعنتي اگر خسته نبودي تا خانه را پياده مي رفتيم " . درست هنگامي كه از جلوي ماهي فروشي و بعد يك آجيل سرا رد مي شوم ؛ صداي خنده ( كه نه ، قهقهه اي ) مكالمه من و حفره را قطع می کند . سر بلند می کنم . از روی کنجکاوی . آن چه می بینم بی نظیر است . دخترک ژاكت راه راه كرم و قهوه اي پوشيده . موهاي تاب دارش از برف سفيد شده ، مژه هاي بلندش خوب يادم مانده و حالت خنديدن ش را در آغوش پسر . سرش را بالا گرفته و گردن ش پيداست . پسر بلندقد تر ست . دست چپ ش را دور شانه دخترک حلقه كرده . صورت ش را چسبانده به صورت دختر . با هم مي خندند . صدای خنده از این جفت ست . زمان ایستاده . من تنهای م . تنها به تماشا . برف می بارد و انگار همیشه مژه ها و دست ها خاهند ماند ، هم راه ِ طنین خنده . بی جا و زیبا . زیبا ... دست آزاد پسر دست هاي دخترک را گرفته و ميان دست ها شان پاكت كوچكي ست . حضور پاکت هم تکمیل کننده ست ، انگار . میان دو دست از دو جنس . سرخ و یخ زده . شیفته گی شان از جنس زمان نیست . مکان هم جا مانده از شور شان . از این شیفته گی . مجموع شان زمان و مکان را کناری گذاشته . بی زمان بی مکان . سرخوشي ناب . هماهنگ و زيبا . لحظه ی این دو ، و صدا و تصویر شان ، چنان در ذهن م مانده گار شد تا حفره نباشد . اولين شب برفي بي حفره ست . نابودی همین ست . به تماشای لحظه ای غریب نشستن . تنها شدن با تصویر ساده ای از شیدایی ...
* متن ، تصویری ست امسال بازنویسی شده از یک اتفاق ساده اما نه روزمره نه تکرار شونده . شرح لحظه ای ست عاشقآنه . سال پیش همان شب ، شرح ش را روی قاب یاهو گذاشتم .
پانویس : این جا داره برف می باره . دونه ، دونه و سفید ...
چهره ی هنرمند وقتی فقط نقاشی می کند !ء
نوشتن برای م جذابیت ندارد . همین . جزییات چندانی درباره ش نمی دانم . انگار که چیز پیش پا افتاده ای باشد . پاییز مرا یک سر در می برد . "تودار" کلمه ی نزدیکی ست به آن چه می شوم . منتظر هم هستم . پاییز فصل انتظار م است ، برای محبوب ترین روز ها . من شیفته ی زمستان م . برف و آتش ش و عشق هایش ...ء
.
.
.
.