سپتامبر داغ
پنجه می کشم
چنگ می زنم به خاک ؛
بی تاب م می کند
سردی سنگ
خیسی خاک
فرو می روم
ریشه ام ،
برای ساق های جفت م
می نوشد م
جفت می شویم
سلول به سلول
بالا می کشد
از من
به آسمان می برد
خاک را
تن من
با دستان او
مهمانی
شاید عشق باشد که دست و پا می زند و کینه می سازد .
موقعیت هایی هست . موقعیت هایی هست که ماسک های روشن و قشنگ از صورت می افتد ...
مریم
مهشید دست می کند تو ی کیف ش و می گوید :" آخ لعنتی ! جا گذاشتم ش و زنگ را می زند . مردی از پشت آیفون می گوید : " کجایی شیدو بیا بالا " ! با تعجب می پرسم :" زنگ کجا رو زدی " ؟
- خونه
- خونه ؟!
- آره مهدی بود ...
- آها مهدی! قرار بود نُه بیاد که. زود رسیده انگار .
کیسه های خرید را می دهد دست من و معطل آسانسور نمی ماند . پله ها را دو تا یکی می کند . قبل از این که فرصت کنم سوال بعدی را بپرسم تو پیچ راه پله غیب می شود .
آسانسور طبقه پنجم گیر کرده چند دقیقه منتظر می مانم کیسه ها سنگین ست و رفتن از پله مشکل . وقتی نفس زنان می رسم بالا ، شیرین را توی راهرو می بینم که با مانتو نشسته روی پله ی روبه روی در . تا من را می بیند بلند می شود :" بالاخره اومدی" ؟
- چرا این جایی ؟
- خیلی چیزاس که درست نیست من بشنوم
- خبری شده ؟
- مث این که مهشید زنگ زده به مهدی ... ینی درباره ی نگار ... نفهمیدم درست ولی مشاجره همین بود که ...
نازیلا می آید لای در رو به من می گوید : " یه دیقه بیا ! من تنهایی از پس شون بر نمیام . می ترسم ... "
هاج و واج مانده ام . کیسه ها را می گذارم توی راهرو . در سالن که باز می شود ، صدای فریادهای مهدی می دود توی راهرو .
مریم بایک پیراهن مردانه که هنوز دکمه هاش بازست مچاله شده روی کاناپه ی زرد . مهدی با دست به سینه ی مهرناز می زند و فریاد می زند :" جون عمه ت دل ت می سوزه . مهری دهن م رو باز نکن ! بذارم این جا بمونه ؟ بمونه که چی بشه " ؟
- باز هم بشه دهن ت چیزی نداری . اون قصه ت کهنه ست مهدی ! دختر ه رو کجا می بری خودت یه هفته س دربه دری " !
- اون لکنتی رو می فروشم تا امشب یه جا رو گیر میارم مهری آدم باش ...
- نمی ذارم نمی ذارم ...
و جرعه ای آب سر می کشد
- تو غلط می کنی چه کاره ای ؟ زنمه ! خودم می دونم . . . می برم ش مریم د یالا بجنب !
مریم تکان نمی خورد
- لعنتی دبجنب می گم .
بغض مریم می ترکد . پناه می برد به نازیلا . مهدی برمی گردد سمت من و می گوید : " چته کُپ کردی ؟ آره عقدش کردم . عیب داره ؟ حالام میخام ببرم ش سر زندگی ش ! نمی خام این جا بمونه . تو یه حرفی بزن . نمی خام نگار رو ببینه " .
مهرناز عصبانی شده فحش ی زیر لب می دهد و ، لیوان را پرت می کند سمت مهدی لیوان با ضرب می خورد به دیوار و تکه تکه می شود .خرده شیشه ها همراه آب از دیوار سرازیر می شوند . یک لحظه سکوت می شود می گویم : " مهری دیوونه شدی . آروم باش "!
مهرناز رو به مهدی می گوید :" نفهم ! چرا خودتو می زنی به حماقت ؟ دختره حامله ست . جای آروم میخاد . تغذیه خوب و آرامش . تو الان کدوم ش رو داری "؟
نازیلا ناخودآگاه می گوید :"حامله ست" ؟ مهری اعتنا نمی کند نرم تر ادامه می دهد : " نمی گم همیشه که . این چند ماهه رو بذار بمونه این جا . تو هم بیا به ش سر بزن . ببینش . کارات رو راست و ریس کن . بعد برید سر زندگی تون و مهربان تر می گوید : " مهدی به خاطر مریم . به خاطر آینده تون خاهش می کنم به خاطر من" !
مهدی انگار که یک هو شعله ور شده ؛ داد می زند . دیوانه شده . حمله می کند سمت مهرناز . شیرین و مهشید سعی می کنند نگه ش دارند زورش زیادست از پیراهن ش می گیرند ، دکمه های پیراهن ش میان کشمکش کنده می شود :" به خاطر تو ؟ به خاطر تو ؟ حیا کن د حیاکن ! من یادم بره که اینا یادشونه ! مچ را نازیلا را محکم توی دست ش می گیرد در حالی که می کشدش سمت خودش می گوید : "تو که یادته! تعریف کن .لال پتی وانستا . یادته که اون روز ؟ هم راه من و مادرم بودی همون روز خاستگاری . اومدم گفتم :" من هم کلاس مهری ام . عاشق ش شدم . کار ندارم . دانش جو ام هنوز . چی گفت مادرت مهری خانم ؟ چی گفت ؟ مریم تو که نشسته بودی بچه بودی اما یادت هست که چی گفت مادرت . صدای ش را زنانه می کند گفت : نه آقای محترم ما خونواده ی مذهبی ای هستیم شما شنیدم با طاغوتیا رفت و اومد دارین مادر شما حجاب نداره ما به مسلمون دختر می دیم ! دکی مهری خانوم ؛ ریدی آخه ! ننه مذهبی ! تحویل بگیر خاهر کوچیکه رو ! به خاطر تو "؟ !
شیرین می گوید :"مهدی آروم باش گناه مهری نبوده که ! تو هم بعد این که اخراج شدی ، رفتی سر به نیست شدی . آروم باش . مریم را گریان نشان می دهد :"مراعات مریم رو بکن ناراحت می شه ..." .
مهرناز می گوید :" مهدی من به تو اطمینان ندارم . می خای همین رو بشنوی ؟ نه. من اطمینان ندارم دختره رو بسپرم دست ت . بی خودم ک ... شعرای صد تا یه غاز رو ردیف نکن . ما راه ها مون خیلی وقته از هم جداس . مریم را نشان می دهد و می گوید :"عشق بزرگ ت رو هم تو همون خونواده ی مذهبی جستی . دیگه چی میخای از جون بقیه ..."؟ گریه ی مریم شدیدتر می شود . صدای هق هق ش بلند شده . نازیلا فریاد می زند :" خرس های گنده ی کم عقل ! خجالت بکشین ! دختره از دست رفت " ! و رو به مهشید تشر می زند : " خیال ت راحت شد آتیش به پا کردی ؟ برو حالا یه لیوان آب قند بیار براش " .
مهشید که می رود ، می روم سمت مهدی ، دست می گذارم روی شانه ش :" مهدی دیگه نمیشناسم ت . تو دیگه هیچ شباهتی به اون مهدی ده پونزده سال پیش نداری . نمی گم کوتاه بیا ولی صبر کن . چه عجله ایه امشب آخه "؟ . دست م را پس می زند .
رو به شیرین در حالی که مهرناز را با دست نشان می دهد ، می گوید : "شوهر مزلف تک تخم خودش نمی تونست ترتیب خانوم رو بده ، عقده ش رو سر زندگی بقیه خالی می کنه . بگو خب چرا طلاق گرفتی مهری خانم روشن فکر. رخت خاب نداشتی نه " ؟
شیرین می زند به پیشانی ش :" خدایا خدایا یه کم عفیف تر باش مهدی ! چی میگی حواست هست ؟ اینا خونواده تو شدن حالا ! عفیف تر باش . مهشیدهنوز هفده سالشه مراعات کن " .
- آره هفده سالشه ! برا همین هم زنگ زد که ؛ بیا خاهرم رو از زیر دختره ی جوینت باز لزبین در آر
شیرین رو سری ش رو برمی دارد . رو به من می گوید : " من دارم می رم نمی شه این جا موند" . سوئیچ را به ش می دم :" با مهشید برو . من و نازلی بعدن میایم" . مهدی رفته بالای سر مریم نوازش ش می کند که :" به خداوندی خدا هرچی می گم به خاطر خودمونه به خاطر بچه ت . به خاطر خودت . می ترسم باز آلوده بشی یادت رفته چه قدر زحمت کشیدی ؟ چه قدر زحمت کشیدیم تا ترک کنی ! این جا امن نیست . مریم ! مریم من ! بلند شو و راه بیفت بریم " و سر مریم را در آغوش می گیرد . مریم سرش را از میان دست های مهدی خارج می کند . به مهدی خیره می شود :" ولی من نگار رو دوست دارم . دوست ش دارم ! بفهم ! نمی تونی از من بگیری ش . در حالی که چشم های ش را پاک می کند بلند می شود و رو به مهرناز می گوید : " مهری اون مانتو مشکی ت رو بده بپوشم ... " .
تمام شد . مهمانی تمام شد .