تبليغاتX
گل تن
 

 

 

سپتامبر داغ

 

 

 

پنجه می کشم

چنگ می زنم به خاک ؛  

 

بی تاب م می کند

سردی سنگ

خیسی خاک

فرو می روم

 

ریشه ام ،

برای ساق های جفت م

 

می نوشد م

جفت می شویم  

سلول به سلول

 

بالا می کشد

          از من

 

به آسمان می برد

خاک را

 

تن من

با دستان او

 

 

 

 

+ نوشته شده در  Thu 13 Sep 2007ساعت 12:31 PM  توسط گل تن  

 

 

 

 

مهمانی

 

 

شاید عشق باشد که دست و پا می زند و کینه می سازد .

موقعیت هایی هست . موقعیت هایی هست که ماسک های روشن و قشنگ از صورت می افتد ...

 

مریم

مهشید دست می کند تو ی کیف ش و می گوید :" آخ لعنتی ! جا گذاشتم ش و زنگ را می زند . مردی از پشت آیفون می گوید : " کجایی شیدو بیا بالا " ! با تعجب می پرسم :" زنگ کجا رو زدی " ؟

-          خونه

-    خونه ؟!

-          آره مهدی بود ...

-          آها مهدی! قرار بود نُه بیاد که. زود رسیده انگار .

کیسه های خرید را می دهد دست من و معطل آسانسور نمی ماند . پله ها را دو تا یکی می کند . قبل از این که فرصت کنم سوال بعدی را بپرسم تو پیچ راه پله غیب می شود .

آسانسور طبقه پنجم گیر کرده چند دقیقه منتظر می مانم کیسه ها سنگین ست و رفتن از پله مشکل . وقتی نفس زنان می رسم بالا ، شیرین را توی راهرو می بینم که با مانتو نشسته روی پله ی روبه روی در . تا من را می بیند بلند می شود :" بالاخره اومدی"  ؟

-          چرا این جایی ؟

-          خیلی چیزاس که درست نیست من بشنوم

-          خبری شده ؟

-          مث این که مهشید زنگ زده به مهدی ... ینی درباره ی نگار ... نفهمیدم درست ولی مشاجره همین بود که ...

نازیلا می آید لای در رو به من می گوید : " یه دیقه بیا ! من تنهایی از پس شون بر نمیام . می ترسم ... "  

هاج و واج مانده ام . کیسه ها را می گذارم توی راهرو . در سالن که باز می شود ، صدای فریادهای مهدی می دود توی راهرو .

مریم بایک پیراهن مردانه که هنوز دکمه هاش بازست مچاله شده روی کاناپه ی زرد . مهدی با دست به سینه ی مهرناز می زند و فریاد می زند :" جون عمه ت دل ت می سوزه . مهری دهن م رو باز نکن ! بذارم این جا بمونه ؟ بمونه که چی بشه  " ؟

-          باز هم بشه دهن ت چیزی نداری . اون قصه ت کهنه ست مهدی ! دختر ه رو کجا می بری خودت یه هفته س دربه دری  " !

-          اون لکنتی رو می فروشم تا امشب یه جا رو گیر میارم مهری آدم باش ...

-          نمی ذارم نمی ذارم ...

و جرعه ای آب سر می کشد

-          تو غلط می کنی چه کاره ای ؟ زنمه ! خودم می دونم . . . می برم ش مریم د یالا بجنب !

مریم تکان نمی خورد

-          لعنتی دبجنب می گم .

بغض مریم می ترکد . پناه می برد به نازیلا . مهدی برمی گردد سمت من و می گوید : " چته کُپ کردی ؟ آره عقدش کردم . عیب داره ؟ حالام میخام ببرم ش سر زندگی ش ! نمی خام این جا بمونه . تو یه حرفی بزن . نمی خام نگار رو ببینه " .

مهرناز عصبانی شده فحش ی زیر لب می دهد و ، لیوان را پرت می کند سمت مهدی لیوان با ضرب می خورد به دیوار و تکه تکه می شود .خرده شیشه ها همراه آب از دیوار سرازیر می شوند . یک لحظه سکوت می شود می گویم : " مهری دیوونه شدی . آروم باش "!

مهرناز رو به مهدی می گوید :" نفهم ! چرا خودتو می زنی به حماقت ؟ دختره حامله ست . جای آروم میخاد . تغذیه خوب و آرامش . تو الان کدوم ش رو داری "؟

نازیلا ناخودآگاه می گوید :"حامله ست" ؟ مهری اعتنا نمی کند نرم تر ادامه می دهد : " نمی گم همیشه که . این چند ماهه رو بذار بمونه  این جا . تو هم بیا به ش سر بزن . ببینش . کارات رو راست و ریس کن . بعد برید سر زندگی تون و مهربان تر می گوید : " مهدی به خاطر مریم . به خاطر آینده تون خاهش می کنم به خاطر من" !

مهدی انگار که یک هو شعله ور شده ؛ داد می زند . دیوانه شده . حمله می کند سمت مهرناز . شیرین و مهشید سعی می کنند نگه ش دارند زورش زیادست از پیراهن ش می گیرند ، دکمه های پیراهن ش میان کشمکش کنده می شود  :" به خاطر تو ؟ به خاطر تو ؟ حیا کن د حیاکن ! من یادم بره که اینا یادشونه ! مچ را نازیلا را محکم توی دست ش می گیرد در حالی که می کشدش سمت خودش می گوید : "تو که یادته! تعریف کن .لال پتی وانستا . یادته که اون روز ؟ هم راه من و مادرم بودی همون روز خاستگاری . اومدم گفتم :" من هم کلاس مهری ام . عاشق ش شدم . کار ندارم . دانش جو ام هنوز . چی گفت مادرت مهری خانم ؟ چی گفت ؟ مریم تو که نشسته بودی بچه بودی اما یادت هست که چی گفت مادرت . صدای ش را زنانه می کند گفت : نه آقای محترم ما خونواده ی مذهبی ای هستیم شما شنیدم با طاغوتیا رفت و اومد دارین مادر شما حجاب نداره ما به مسلمون دختر می دیم ! دکی مهری خانوم ؛ ریدی آخه ! ننه مذهبی ! تحویل بگیر خاهر کوچیکه رو ! به خاطر تو "؟ !

شیرین می گوید :"مهدی آروم باش گناه مهری نبوده که ! تو هم بعد این که اخراج شدی ، رفتی سر به نیست شدی . آروم باش . مریم را گریان نشان می دهد :"مراعات مریم رو بکن ناراحت می شه ..." .

مهرناز می گوید :" مهدی من به تو اطمینان ندارم . می خای همین رو بشنوی ؟ نه. من اطمینان ندارم دختره رو بسپرم دست ت . بی خودم ک ... شعرای صد تا یه غاز رو ردیف نکن . ما راه ها مون خیلی وقته از هم جداس . مریم را نشان می دهد و می گوید :"عشق بزرگ ت رو هم تو همون خونواده ی مذهبی جستی . دیگه چی میخای از جون بقیه ..."؟ گریه ی مریم شدیدتر می شود . صدای هق هق ش بلند شده . نازیلا فریاد می زند :" خرس های گنده ی کم عقل ! خجالت بکشین ! دختره از دست رفت " ! و رو به مهشید تشر می زند : " خیال ت راحت شد آتیش به پا کردی ؟ برو حالا یه لیوان آب قند بیار براش " .

مهشید که می رود ، می روم سمت مهدی ، دست می گذارم روی شانه ش :" مهدی دیگه نمیشناسم ت . تو دیگه هیچ شباهتی به اون مهدی ده پونزده سال پیش نداری . نمی گم کوتاه بیا ولی صبر کن . چه عجله ایه امشب آخه "؟ . دست م را پس می زند .

رو به شیرین در حالی که مهرناز را با دست نشان می دهد ، می گوید : "شوهر مزلف تک تخم خودش نمی تونست ترتیب خانوم رو بده ، عقده ش رو سر زندگی بقیه خالی می کنه . بگو خب چرا طلاق گرفتی مهری خانم روشن فکر. رخت خاب نداشتی نه " ؟

شیرین می زند به پیشانی ش :" خدایا خدایا یه کم عفیف تر باش مهدی ! چی میگی حواست هست ؟ اینا خونواده تو شدن حالا ! عفیف تر باش . مهشیدهنوز هفده سالشه مراعات کن " .

-          آره هفده سالشه ! برا همین هم زنگ زد که ؛ بیا خاهرم رو از زیر دختره ی جوینت باز لزبین در آر

شیرین رو سری ش رو برمی دارد . رو به من می گوید : " من دارم می رم نمی شه این جا موند" . سوئیچ را به ش می دم :" با مهشید برو . من و نازلی بعدن میایم" . مهدی رفته بالای سر مریم نوازش ش می کند که :" به خداوندی خدا هرچی می گم به خاطر خودمونه به خاطر بچه ت . به خاطر خودت . می ترسم باز آلوده بشی یادت رفته چه قدر زحمت کشیدی ؟ چه قدر زحمت کشیدیم تا ترک کنی ! این جا امن نیست . مریم ! مریم من ! بلند شو و راه بیفت بریم "  و سر مریم را در آغوش می گیرد . مریم سرش را از میان دست های مهدی خارج می کند . به مهدی خیره می شود :" ولی من نگار رو دوست دارم . دوست ش دارم !  بفهم ! نمی تونی از من بگیری ش . در حالی که چشم های ش را پاک می کند بلند می شود و رو به مهرناز می گوید : "  مهری اون مانتو مشکی ت رو بده بپوشم ... " .

 

 

 

تمام شد . مهمانی تمام شد . 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  Mon 10 Sep 2007ساعت 1:14 PM  توسط گل تن   |