مهمانی
جُستم ! همین ...
شیرین
لیلا همان طور که می رود سمت اتاق ِمریم و نگار ، می گوید :" نگار بالاخره نگفت امشب میاد ؟ میترا هم هست ". کسی جواب نمی دهد . لیلا به در می زند . از مهرناز می پرسم : " این میترا کیه که نگار به خاطرش میره مهمونی؟ اونم امشب "!
مهرناز فقط نگاه م می کند ...
- وا خب ! مهری ؟
نازیلا رو به مهرناز می گوید : " وا حالا برا من خانباجی نشو . یارو دوستشه " !
- خب؟ کیه ؟
- خری ؟ یا من ِالاغ بد گفتم ؟
مهرناز به سمت میز غذا خوری می رود . دو تا لیوان نوشابه می آورد .
- ببین ! خب نگار آدم خاصیه !
بر می گردم سمتی که شیرین نشسته .
می خندد : " ها چته " ؟
دست ش را توی هوا تکان می دهد اما کلمه ای از دهان ش خارج نمی شود . نگار کمی آشفته از اتاق بیرون میاید بیرون . " من میرم دوش بگیرم . شنیدین که میترا امشب هست " ! و می رود سمت حمام .
می گویم : " شیرین " ؟
- هیس !
نوشابه ام را بر می دارم بدون این که بدانم چه می کنم یک سر می نوشم ش . شیرین بلند شده و دارد باقی مانده ی کیک را می ریزد دور . رو به مهرناز به فنجان ها و بشقاب های کیک خوری اشاره می کند می پرسد : " دستکش داری اینا رو بشورم " ؟
نازیلا می گوید : " کمک ت می کنم " !
- نه می خام یه کم فکر کنم.
- وا ! موقع ظرف شستن ؟
- آره . خوب وقتیه .
مهرناز دست کش های نارنجی را از کشوی آشپزخانه در می آورد به سمت شیرین می گیرد :
- نو هستن
صدای آب و تلق و تلق ظرف ها بلند می شود . لیلا که دارد کیف ش را زیر و رو می کند می پرسد : " کسی سوئیچ من رو ندیده . یه میمون سیاه هم به ش آوویزون بود . حواس نموند برام که " ! بلند می شوم که گوشه کنار را بگردم . شیرین از داخل آشپزخانه با صدای بلند می پرسد : " مهری اسفنج نداری ؟ فنجونا این جوری خط می افته " ! مهرناز که حوله به دست دارد سمت حمام می رود می گوید : " کشوی سوم از بالا سمت راست " ! و می زند به در حمام : " نگار چیزی لازم نداری" ؟ جوابی که میاید نامفهوم ست . فقط یک دست سفید و خیس از لای در حوله را می گیرد .
لیلا خسته شده از جستجو می پرسد : " نگار خیلی کار داشت مهرناز " ؟ شیرین دست های ش را خشک می کند . می پرسد : " منتظری با هم برید ؟ احساس امنیت می کنی " ؟
- فعلن که سویچ رو گم کردم !
- یه میمون سیاه ازش آویزوون بود ؟
- کو ؟
- گذاشتم رو اپن ! می دونی کجا بود ؟ بالای روشویی !
نگار با حوله ای که فقط شکم ش را پوشانده می آید بیرون جای پاهای خیس ش روی کف پوش می ماند . شیرین کلید برق را می زند .
- وا دیوونه روشن ش کن !
- دهه تو لخت پریدی بیرون ، روشن ش هم بکنم ؟ برو تو اتاق تا روشن بشه .
همه می خندیم . صدای در که می آید سالن هم روشن می شود . شیرین می گوید : " ببخشید بچه ها " !
نازیلا برای ش سوت می کشد : " ای ول اخلاق "!
خنده ریزی می کند ، می پرسد : " مهرناز راستی وکیلی که به ت معرفی کردم خوب بود " ؟
مهرناز همانطور که صدای موسیقی را کم می کند می گوید : " عالی بود با این که جوونه و تو گفته بودی خودش درگیری مالی داره ولی اگه اون نبود حالا حالا ها من داشتم از پله های دادگاه خانواده بالا و پایین می رفتم " .
شیرین می گوید : " طفلک خودش هنوز مشکل مالی ش حل نشده . شوهره هر چی چک کشیده به اسم این بوده " ...
می پرسم : " شیرین خودت چی خوبی ؟ محمد راضی ت کرده ؟ خودشه که می خاستی " ؟
به لیلا نگاه می کند و جواب من را می دهد : " همون که می خاستم عبارت غلطیه ! ولی محمد آدمی هست که بشه کنارش آرامش داشت همین " !
لیلا می گوید : " عجبا ! من فقط گفتم ... "
حرف ش را قطع می کند : " همون که می خام یعنی ندید گرفتن ش " !
- من تسلیم ! خب مادرت این جور گفته بود .
- مادر ها هم اشتباه می کنن .
نگار با مو های تاب دار و خیس و پیراهن ی پر از گل می آید بیرون : " اگه یکی به من کرم مو بده قول می دم برم" !
شیرین می رود سمت کیف ش و می گوید : " اتفاقن از وقتی فر گذاشتم همیشه همرامه " . و تیوپ کرم را می دهد دست نگار و بعد کیسه ای در می آورد می گذارد کنارش . می نشیند روی زمین و ورق های تارت را باز می کند : " خب دخترا در این ساعت من برای هر کسی که بخاد تارت می گیرم مبلغ پایه چهار هزار تومن و پول ش رو هم می دیم برای کمک به احمدی " ! مهرناز می نشیند رو به روی ش :" اول من " . شیرین شروع می کند ...
مهمانی با شیرین ادامه دارد
پرانتز باز برای تاثیر گذارها !
بیش تر نمایش قلم ست . تا دل م . خودم . این جا من گوشه ای می ایستد تا کلمه خودنمایی کند . گرچه که کلمات هم ، بسته به من می شوند . گاهی . بیش تر اما بازی شان می گیرد و من را هر صورت ی که بخاهند نمایش می دهند . نمایش گاه کلمات ست ازمن ، این جا . نه نمایش من از کلمات . پس اگر از تاثیر حرفی زده شود باید از تاثیر بر کلمات گفت . آن جا که منهدم شدند و صورتی دیگر برای شان پیدا شد . وقتی که بسته گی شان به من کم شد . . .
میلی به خاندن ندارم و به نوشتن هم . شش ساله ام ، امیر با کتاب ی گل و پروانه ای دنبال م ست تا قبل از مدرسه با کلمات آشنا شوم . من نمی خاهم .
یک سال ست که با سواد شده ام . هنوز دایی ام به خاطر کتاب هایی که خانده در بند ست . کتاب ها را از زیر خاک ، از زیر کاشی های زیر زمین در می آورند . گوشه ای ساکت ایستاده ام و به سختی روی جلد بعضی شان را می خانم .
پدر از نسفی گرفته تا سر الصلات را در کتاب خانه دارد . محسن از روس ها می خاند . امیر از نویسنده ترک ؛ نسین . کم سوادم هنوز . نه ساله ام . با عزیز نسین شروع می کنم . گوسفندی که گرگ شد .
من پرتاب شدم . حالا دنیا از دست م خارج ست . چیزهایی هست به همان برندگی حمله شبانه به رختخاب دایی و شکسته شدن قاب های عکس مادربزرگ .
نگاه که می کنم می بینم آن طنز و آن همه تلخ ی کنارش کم از مراسم بلوغ بومیان اقیانوسیه نداشت . کودک نبودم . هیچ کتاب گل و پروانه ای را نخاندم . کتاب های کانون می ماند و خاک می خورد ...
سال های میانی دبستان ست . چخوف می خانم . پدر نگران ست . خاهران غریب را می دهد دستم و خانم و سگ ملوس ش را می گیرد .
من اصرار می کنم و از محسن گورکی را می گیرم . فقط کلمات ست که می رقصد . لذت غریبی دارد . غرق شده ام . همین جا بود که مردم . من باید بنویسم وگرنه می میرم بله همین ست . با این جمله داستان گنجشک و کرم م را تمام کردم . اولین داستان زندگی م .
دوران دبستان تمام شده . آن قدر بزرگ شده ام که با تاکسی تا مدرسه بروم . نگار و زینت ژول ورن می خانند . من سراغ جامی رفته ام . نگار می گوید : " امل " .
کتابی هست که جلدش خاکستری ست . رویش نوشته شده : الانسان الکامل عزیز نسفی . پانزده ساله ام . بازش می کنم . کتاب وقتی تمام می شود که هفده ساله ام . هنوز کلمات نسفی راحت م نمی گذارد . بماند که معنای ش شده خود زندگی .
دوران دبیرستان ملغمه ای ست از شریعتی . مطهری . سروش . رمان های کلاسیک فرانسه . انگلیس آلمان . از دافنه تا برونته ها و وایلد . یک سره می خانم . مادر نگران ست . وقت مشاوره می گیرد . موردم را این طور می گوید : " سرش تو کتابه اون قدر که معاشرت ش کم شده . می ترسم بزنه به سرش ... " ! می زند به سرم ! کلمات م تحفه های عجیب و غریبی اند از ادبیات دنیا . نمایش رادیویی می نویسم . هفده ساله ام . خشایار صاحب رادیویی محلی فارسی زبان در استکهلم ست بی دغدغه ی نان برای ش می نویسم . با خودکار آبی روی کاغذ های بزرگ امتحانی حاشیه دار . پست می کنم سوئد !
تهوع سارتر پشت کنکور آمد و پشت بند آن دوبوار .
سال اول دانش گاه . هیچ چیز نیست . نه عشق ی . نه حیاط ی . نه کارگاه ی .
هست من نمی بینم . فقط کتاب خانه را می بینم . و خدایان ش را .
همه را با هم می خانم . گینگزبورگ و فالاچی . فوکو و یونگ . چامسکی و دوسوسور . فروید و دوراس . ادوارد آلبی و ولف . هانتکه و فروم و استاندال و ارسطو . رمان نمی خانم . وقت ندارم . در عوض بل را می خانم و جویس را . گلشیری و ساعدی و دولت آبادی را حاشیه این ها می خانم . یک سر می خانم . اتوبوس . حیاط . رختخاب . می خانم . وقت کم دارم فقط می خانم . می خانم . می خانم . بارت و بوردیار آخر ها آمدند . دوراس همیشه بود . تذکره ی اولیا و منطق الطیر عطار هم هنوز هست . کنار مثنوی . می خانم . بیضایی و ترقی را . شیدایی را .
هنوز هم ، هنوز هم دوراس استاد ندیده ام ست . نایب کنسول ش و عاشق ش . جنس نوشتن م را ، از هم پاشی و کلمات را گونه ای دیگر دیدن م کار اوست .
همان روز ها بود که دل خور از کارگاه های پست مدرن داستان نویسی مندنی پور و بی نتیجه از کلاس های بی نیاز . چرمشیر جوان را کشف کردم . چرمشیر نمایش نامه نویس را . دوران کوتاه کارگاه نمایش نامه نویسی را گذراندم . حدود سال هفتاد و نه بود انگار . تابستان گرمی که کلمات م از دنیای گل ها و شمع ها و پروانه ها با کمک او ، واکند و پرتاپ شد به جایی که می گویند : رآل نویسی . صبح های گرم کارگاه ش در پلی تکنیک بیش تر داستان نویس م کرد تا نمایش نامه نویس . خیلی مدیون ت هستم ...
هنوز خاندن ادامه دارد هنوز یاد می گیرم هنوز می خانم ...