مهماني
آدم درد ش كه مي آيد داد مي زند . نازيلا با تصميم ش داد مي زند.
نازيلا
صداي قهقهه ي نگار و مريم از داخل اتاق مي آيد . مهرناز صورت ش گل مياندازد . پرسش گر ، به سمت من نگاه مي كند . مي گويم :"خوب هر كسي يك جور ناراحتي ش رو تخليه مي كنه" و اشاره اي به سر و صداي عجيب مريم و نگار نمي كنم . نازيلا هنوز مشغول سر و روي ليلاست . موهاي ش راجمع مي كند و مي گويد :" نگار دختر تو داري ه " و از ليلا مي پرسد: " نمي خاي مش ت رو تجديد كني ؟ شهلا تا آخر ماه بيش تر ايران نيست " و بعد با دست شروع مي كند به حالت دادن به انتهاي آويخته ي موهاي بلند ليلا . هنوز چشم هاي ليلا از گريه اي كه كرده قرمز ست . نازيلا غر مي زند كه :" تو هميشه دوست داري براي يه مرد زق بزني . يا از دست يه مرد ناله كني . حال م رو بد مي كني" . ليلا معذب شده از انتقاد نازيلا رو به من مي گويد :" به تر از اين ه كه مثل خودش اون قدر بريزم تو خودم تا غم باد بگيرم ! دختر تو داري ريز ريز خودتو مي كشي " ! مهرناز متعجب از انتهاي سالن مي پرسد : " نازيلا كه هميشه سرحاله ؟!من يكي كه به روحيه ش حسودي م مي شه " ! نازيلا حرفي نمي زند . ساكت ست . حرف را عوض مي كنم و مي گويم : " نازلي شلوارت چه خوش رنگه ! كتونه " ؟ بر مي گردد تو ي صورت م مكث مي كند و مي گويد :" كادوي اون ك...ن نشور ه " ! جا مي خورم ، از اين كه رحيم را با اين عنوان اسم مي برد . با خودم فكر مي كنم بين شون شكرآب شده عظيم لابد ! براي گندي كه زدم با نگاه از مهرناز كمك مي خاهم . حواس ش نيست ، مشغول ريختن آجيل توي ظرف ست . نازيلا رو به مهرناز مي گويد : " من كارم تمومه اگه ميخاين فيلم ببينيم" . ليلا روي نازيلا را مي بوسد و يواشكي چيزي مي پرسد . نازيلا بلند جواب مي دهد : " پونزده تومن " . ليلا باز آرام چيزي مي گويد ؛ اما نازيلا بلندتر جواب مي دهد : " نه جونم تو سالن قيمت ش بيشتره اين جا خودت وسيله هم داشتي البته قابل ت رو هم نداره ... " . من خودم را مشغول نشان مي دهم تا وانمود كنم حرف هاي شان را نشنيده ام . اما نازيلا بي رودر بايستي برمي گردد و از من مي پرسد : " تو هميشه مي ري پيش هما چه قدر مي دي " ؟ آرام كه ديگران نشوند مي گويم : " سي تا پنجاه تومن " .
- خدايي ش كار من به تره يا هما " ؟
- " جدن تو ! اما دوري به من ، خيلي " .
- " خب خره ! خودم ميام ، اگه بگي "!
و كيف ش را نشان م مي دهد ؛
- " مي ندازم ش كول م و با مترو نيم ساعت ميام . جان عمه م ، سرويس رايگانم "
و به باسن ش اشاره مي كند . بي جهت مي خندم و مي گويم :
- " قربون تپل م برم من ... " .
شيرين كه نشسته و با ورق هاي تارت بازي مي كند مي گويد : جاي چرخيدن تو لنگ و پاچه ي هم و قربون صدقه ، جدي باشين؛ قراره امروز بشينيم يه كار خير بكنيم " . مهشيد همان طور كه دارد كفش هاي من را به پاي ش پرو مي كند جيغ زنان ميگويد : " اي واي پولاي احمدي "! شيرين جواب مي دهد :" نه . وضعيت نازيلا "! مهرناز باز با تعجب مي پرسد : " چه خبره امروز نازلي " ؟ شيرين جاي نازيلا جواب مي دهد كه : " قراره نازيلا امروز و اين جا يك تصميم بزرگ بگيره و مي خاد رحيم رو بذاره كنار . سعي كنه از نو شروع كنه . ما هم كمك ش كنيم " . بي هوا مي گويم : " وا اين دو تا كه عاشق هم هستن " ! شيرين آرام و شمرده مي گويد :" اما اين دليل كافي نيست ..." . نازيلا معذب نمي شود و آرام ميزند پشت شيرين ! مي پرسم : "نازيلا چي مي گه شيرين ؟ زده به سرتون " ؟
- به سرم ؟ نه بابا !
- چيه خوب جون به سر شدم ! پاي كسي در ميونه ؟
مي خندد . خنده ش عصبي ست و صورت ش خشك و بي انعطاف شده
- پس موضوع جديه ؟ اتفاقي افتاده ؟
- من سي و سه ساله شدم فقط !
مهرناز كنترل تلويزيون را رها مي كند و مي آيد روي زمين پيش پاهاي نازيلا مي نشيند . نوازش كنان مي پرسد : "نازلي عاشق كسي ديگه شدي" ؟
- هه! كاش يه كم ت ... م ش رو داشتم !
به شوخي مي گم اگه داشتي كه امروز جزء مذكرها اين جا راه ت نمي داديم ! نمي خندد.
- بيست و هفت ساله م بود كه رحيم اومد . مهري تو كه يادته ! من تازه از مهرداد جدا شده بودم . لاغر و تركه بودم . مهرداد گفته بود بيا بريم كانادا . يا من يا خانواده . من موندم . به خاطر مامان كه تنها نمونه . مي ترسيدم بمونه تنها و مردك ديوانه يه بلايي سرش بياره .
مهرناز در حالي كه زير لبي به باني جنگ فحش مي دهد رو به نازيلا مي گويد حالا كه بابا مرده تو نگراني هم از بابت خونه و مادرت نداري باز هم موضوعي هست ؟ رحيم و تو چه مشكلي دارين ؟
- هيچي ، مي خام درس بخونم !
- همين ؟!
- نه ؛ مي خام ديگه اين كار لعنتي رو بذارم كنار
- اينا چه ربطي به رحيم داره ؟
- همه چيز بايد عوض بشه . من دارم رو راست مي گم رحيم مُهر اين روزاي گند و چرته !
- تو كه در آمدت خوبه . از ارث پدر هم كه خوب داري ! خوشي زده زير شيكم ت ؟
- رحيم ميخاد عقدم كنه و بعد هم لابد بچه!!! نمي فهمي اين يعني چي ؟
مي پرم ميون صحبت ها كه حالا رنگ مشاجره گرفته . مي گم نازيلا رحيم هم همراه ت باشه هم مي شه اين اتفاق ها بيافته ! اين ها مث روز روشنه ؟ تو چته ؟
- من آدم ش نيستم ! آدم زاييدن . آدم دائم خابيدن با يه نفر . آدم خونه . آدم پخت و پز . آدم يك روز خوش و آفتابي و شيرين . دير فهميدم . اما فهميدم . رحيم كم مياره و نمي خام تو اون وضعيت رابطه مون به هم بريزه . . . مرض كه ندارم خودم رو قربوني يه روال احمقانه بكنم . برزگ شدن و زن شدن و زاييدن !
مي گم نازلي برم رو منبر برات؟ اسم هزار تا زن رو ببرم كه همه رو با هم دارن !
- يك چيز فقط مي دونم من كه اين شكلي ش رو نمي خام .
مهرناز بي اعتنا مي گويد :" قيمت سنگيني داره تنهايي چيزي كه من پرداختم "! نازيلا هم چنان كه براي خودش ليواني آب مي ريزد ؛ مي گويد : " من آدم ول خرجي ام مي دوني كه ... "
پا نويس :
بايد كه نازيلا را زودتر مي گذاشتم . مي دانم . منتظر بودم كه بتوانم ماجراي نازيلا را پر و بال بدهم . قصه اش كنم حسابي . اما نشد . چيزي نبود كه به نازيلا و دردش اضافه شود . همه اش همين است ؛ خالص و بي پيرايه !
مهماني با شيرين ادامه دارد .
مهماني
چيزي كه ليلا را براي م مهم كرده ؛ خود ِليلاست و دردي كه كشيده . بدون آن كه چيزي از جنس دردش بداند ...
ليلا
هنوز از راه نرسيده ، جعبه نقره اي سايه را باز مي كند ، توي آينه كوچك نگاهي به چشم ها مي كند و رو به من مي گويد ؛ هرچي فكر مي كنم يادم نمي اد كجا ديدم ت ! خيلي قيافه ت آشناست . مهرناز مشغول جمع كردن ميز ناهار شده و من همه ي حواس م به نگار ه كه گوشه اي نشسته و پچ پچ كنان با تلفن ش حرف مي زنه . اهميتي به اين دختر تازه وارد كه تا به حال نديدم ش نمي دهم . نازيلا اسفنج به دست خم مي شود روي صورت دختر تازه وارد . اسم ش ليلاست . با هر حركت دست ش ضربه اي نرم به پوست ليلا مي زند و جاي ضربه از جاهاي ديگر صورت تيره تر مي شود . ليلا از همان زير دست نازيلا مي پرسد دبيرستان كجا مي رفتي ؟ حواس م نيست . نازيلا تكرار مي كند كه ، دخي جون كدوم مدرسه مي رفتي ؟ سر دستي مي گم ؛ انقلاب . همون مجتمع بزرگه تو كوي جنوبي . نازيلا مي گه خب هم محله ايد لابد يه جايي هم ديگه رو ديدين ديگه و آينه رو مي گيره جلوي صورت ليلا كه حالا صورت سفيدش كاملن سبزه شده . ليلا مي گه نه موضوع عميق تر از اين حرفاس حركات و تُن صداش م آشناس . من يه جايي اساسي ديدم ش . مريم از داخل آشپزخانه مي گه مثلن تو زندگي قبلي و همه مي خنديم . نگار هنوز تلفن ش ادامه داره و آرام آرام ودكاش رو سر مي كشه كه با خودش آورده . توي يك شيشه كوچك و هيچ به ما تعارف هم نكرد ! مهرناز مي پرسد فيلم ببينيم ؟ همه ساكت يم . نازيلا بالاخره جواب مي ده كه لابد من بايد با ك...ن م فيلم ببينم . بذار كار اين دختره تموم بشه بعد . حالا رفته سراغ چشم ها . چيزي از اين جا ديده نمي شود فقط حركت تند و پيوسته مچ دست نازيلا و نفس نفس ِسنگين ليلا محسوس ست . نگار تلفن ش را تمام مي كند و مي خزد كنار من روي همان كاناپه زرد . سرش را مي گذارد روي سينه ام . لحظه اي از اين حركت ش نفس م بند مي رود . هيچ كس حرفي نمي زند و چيزي از نگار نمي پرسد . مهرناز با سيني چاي وارد سالن مي شود و از داخل جعبه اي صورتي يك كيك پر از توت فرنگي در مي آورد و مي گويد اينم به مناسبت استقلال من ! مي گم ؛ ازون كاراس كه آدم براي طلاق مهموني بده . نگار همان طور سر بر سينه ي من ، مي گويد ؛ حرف نزن صدات مي پيچه تو سينه ت من مي ترسم . دخترا از اين حرف به خنده مي افتند . نازيلا دست از كار كشيده . حالا چشم هاي ليلا خيلي درشت تر از قبل به نظر مي رسند. پلك هاي تيره ش انگار كه سنگين تر شده ن و چشم ها نيمه باز و زيبا شده .
مريم مي گه تو معركه اي نازيلا ! ببين اين قورباغه رو چه جوري كرد پري دريايي ! ليلا داد مي زنه ؛ مگه دستم به ت نرسه لنگ دراز! و ميايد در جمع ما كه در حال خوردن كيك و چاي ِ جشن جدايي مهرنازي م .
ليلا مي گه كاش كه اون روزا شعور الان رو داشتم . يك وري نگاش مي كنم . مي خنده و مي گه منظورم اينه كه رگ خاب مردا دست م بود . شيرين همانطور كه جلوي آينه ي قدي نرم نرم مي رقصه با صداي آرومي مي گه ؛حالا هم دير نيست ، عزيزم ! هيچ وقت دير نيست در واقع .
ليلا نفس عميقي مي كشه ؛
- اما آدمي كه دوست ش داشتم رو از دست دادم و اين يعني كه دير شده .
بي خود قصد حرف زدن داريم . همه هنوز از برگشتن نگار شوكه ايم . خودش اما بي خيال ست . ليلا باز نگاهي به من مي كنه و مي گه ؛ خدايا چرا يادم نمياد كجا ديدم ت ؟ و رو به نگار مي گه تو امشب نمياي ؟ ميترا هم هست .
مهرناز بي مقدمه مي پرسه؛ ليلا ، عارف رو هنوز مي بيني ؟ چيزي توي صورت ليلا تغيير مي كند .
- نه . ديگه از وقتي ازدواج كرد حتا تلفن هم نكردم . اما بي خبر نيستم ازش .
نازيلا كه هنوز چاي ش را لب نزده ، با قلم مو مي افتد به جان صورت ليلا . گونه هاي ش چنان سرخ و برجسته مي شود كه تمام تصوير صورت ش به هم مي ريزد . صورت گرد و بي انعكاس ش جذاب شده . نگار و مريم مشغول پچ پچ ند . مريم آرام دست نگار را مي گيرد و به سمت اتاق انتهاي سالن مي برد . من هم چنان ليلا را بي جواب گذاشته ام . حتا اسم عارف هم چيزي را براي م روشن نمي كند .
مهشيد صداي موسيقي را بالا مي برد و مهرناز مي پرسد؛ كسي چاي مي خاد ؟ ليلا ناگهان مي زند به پيشاني ش !
- وااي دختر ، يادم اومد ! تو يه مانتوي آبي با سر آستين هاي سكه دوزي تن ت بود . يه شال پهن و آجري هم سرت بود . موهات اون موقع روشن بود ! يادت اومد ؟ عارف اجرا داشت ؟! " چه كسي از ويرجينيا وولف ... " . تالار مولوي !
خاطره اي محو و رنگ باخته توي سرم مي چرخد ، مانتو را يادم هست و تالار مولوي را. اما عارف را در كنار ليلا ، نه . گفتم يعني من و تو هم ديگه رو تو تالار مولوي ديديم ؟ ليلا دست نازيلا را پس مي زند و مي آيد روي كاناپه زرد كنارم .
- آره . ببين ، عارف اجرا داشت . من سر تمرين رسيدم . ديدم تو و عارف گوشه ي پلاتو نشستين دارين چاي مي خورين . من جليقه دست دوزي رو مانتو م تن م بود تو گفتي چه جليقه ي تكي ! حال م خيلي بد شد از تعريف ت ، چون يادم اومد كه جليقه رو عارف برام خريده . بعد هم كه عارف سيگارش رو داد به تو . خيلي حسودي م شد . از هم سليقه گي تون . از لينك شدن تون و ... سر همين موضوع هم چند هفته بين مون شكر آب بود !
بغل ش كردم . گفتم ؛ دختر ، تو با عارف صدر دوست بودي ؟ آخي !
- پرسيد ؛ راست ش رو بگو ، عارف دوست ت داشت ؟ با هم ، رابطه هم داشتين ؟ منظورم سك سه ؟
مهرناز يك سيب برا م پرت مي كنه . من خنده م گرفته از كش دار شدن سو تفاهم ي تا اين همه سال ! شيرين مي گه ؛ مگه فرقي هم مي كنه حالا ؟ عارف كه زن گرفته ، تو هم كه روابط خودتو داري . ليلا پافشاري مي كنه. برام مهمه . اون روزا برام مهم بود و حالا مي خام بدونم !
مي گم ؛ حالا كه فكر مي كنم مي بينم چيزي بين من و عارف بود كه نمي ذاشت از هم جدا بمونيم . حتا تو پيچيده ترين روابط ي كه با ديگران داشت يم . اما دوست داشتن نه . چيزي بود وراي اون .
ليلا برافروخته مي شه ؛ عارف هميشه خائن بود . مردا همشون خائنن . تو رو مي خاست و اونوقت تو بغل من مي خابيد .
شيرين مي گه بحث خيانت نيست . بحث ترجيح هم نيست . بحث پيوستگي دوتا آدمه بدون حضور سك س .
هر قدر تلاش مي كنم ليلا را به ياد نميارم ! مي گم اما تو ياد من نموندي ! عجيبه ! نيست ؟ اين نشون مي ده عارف مهم نبوده يا اگر بوده ، ليلا حرف م را قطع مي كنه ؛
- اين قدر برات دم دست بوده كه حضور هيچ زني به هم نمي ريخت ت
- اما هيچ رابطه اي بين مون نبود حتا يك بوسه . هيچ . و عجيب كه هيچ وقت حرفي نزديم از اين ارتباط خاهر- برادر . هيچ ي نگفتيم از توقع مون از هم ديگه . شايد توقع ي نبوده . شايدم خويشتن داري بوده . ترس از حرف زدن و بعدم از دست دادن ...
نازيلا با قلم مو بر مي گردد سراغ ليلا . با بدخلقي مي گه؛ حرص مي خوري پوست ت ، آرايش رو پس مي زنه . بذار كار لب ها تموم بشه و برو مهموني ت . ديرت مي شه .
تاقت نگاه كردن به صورت ليلا را ندارم . جايي در وجودم دردش آمده . ليلا بي تاقت از زير دست نازيلا بيرون مي آيد . رو به شيرين مي گه ؛ اتفاقن بحث ترجيحه . من هميشه حضور كسي ديگه رو شونه هام سنگيني مي كرد . انگار هيچ وقت با عارف تنها نبودم . بغض ليلا مي تركد . سرگردان شده ام. مهرناز مي گه ؛ عارف اهل بازي بود . به ليلا اشاره مي كنه و مي گه هم بازي هم زياد داشت . بر مي گرده طرف من ؛ اما تو موضوع ت فرق داشت .
جواب مي دم ؛ هرچي بود بي تفاوتي نبود . همه ي زندگي عارف براي من مهم بوده .
شيرين مي گه ؛ تو از كله ت هم نمي گذشت كه يه روزي عارف نباشه ، موضوع همون حضور هميشه گي بود . دم دست . بي زحمت .
ليلا هنوز اشك مي ريزه .
- باورم نمي شه . ليلا رو نشون مي دم و اضافه مي كنم اين اتفاق خارج از خاست منه . دختري كه نمي شناسم ش و از وجودش بي خبر بودم رو آزار دادم . من فقط حضور داشت م همين !
شيرين نفس عميقي مي كشه مي گه تكليف پول هاي احمدي چي شد ؟عمه ش نيم ساعت پيش زنگ زد جلو جلو تشكر كرد .
مهماني با " نازيلا " ادامه دارد