داد نامه
در باب ِ داد ِ محبوب ِ من .
داد . جيغ يا فرياد كلمات نا مناسبي هستند . داد ، درست تر به نظر مي آيد . با همان الف ي كه بايد كوتاه خانده شود . فرياد ، زيادي طولاني ست. نمي خاهم احساس م بدلي شود . فرياد كمي بدلي ست . دست مالي هم كه شده . اصلن فرياد به تنهايي براي خودش شده شعاري و شعار هم كه معلوم ال حال ست . مثل روسپيان ارزان قيمت شده ؛ اين " فرياد " . سر هر كوچه اي مي شود پيداي ش كرد . اما داد را نه . داد چيزي در خودش دارد . چيزي شبيه بكارت و معصوميت . ياد دوران كودكي مي افتم . داد مناسب تر ست . به جيغ كه اصلن فكر نمي كنم . جيغ جنسيت دارد ( جيغ يعني زن ) . جيغ براي م مساوي عشوه ست و هر چه رفتار مبتذل زنانه . درست مثل سينماي هاليوود . جيغ مثل قهرمانان روي صحنه ست . طناب و لباس شان را كه بگيري پوچ و تو خالي ند . صداي جيغ را هم بگيري بي مفهوم مي شود . بي ندا مي شود . بي پيام . باز فرياد ؛ مي تواند از سر ِ "درد "باشد . اما جيغ يك سره جلب توجه ست . جيغ ، اگر خوش اندام تر بود ؛ مي توانست مدل خوبي باشد براي مد . خود نما ، بي حيا . اما داد ، موقر ست . آداب دان است . كوتاه ست . مي داند چه مي خاهد . صداي ش را نمي اندازد سرش تا بقيه بشنوند . ول گردي نمي كند . با هر كسي نمي نشيند . گاه گاه ي سري به آه مي زند . زوج درد آوريند . اما حرف شان ، حرف حساب ست . داد تاريخ دارد . جيغ را گمان م يكي از اين كمپاني هاي سازنده خوراك پز اشعه اي اختراع كرده . سر دستي ست و حاصل گذشت دوران نيست . اصالت ندارد . داد حتا براي حرف زدن دنبال تريبون نمي رود . شايد كاغذي قلم ي كند . مظلوم نمايي نمي كند . جنغولك بازي هم در نمي آورد . رك و راست نگاه مي كند در چشم هايت و حرف ش را مي زند . براي همين محبوب نيست . فرياد اما ، اين گونه نيست . فرياد شعر بلد ست . هنر مي داند و عروس هزار داماد ست هر لحظه به دست يكي . من فرياد نديده ام كه صادق باشد . داد اما راست گوست و منطقي . داد كلمه اي ست كه مناسب مي نمايد . داد .
خاستيد ؛ در همين قرن كه ديگر زمان نتيجه گيري به پايان رسيده ، نتيجه بگيريد . مي توانيد ديوار را بر سرم خراب كنيد . مي توانيد جيغ بزنيد . فرياد بكشيد . داد بزنيد ( يا بكشيد ) . . . اين نظر من ست در باب داد .
شناسنامه ي انتظار :
انتظار نوشته اي بي نام بود . نوشته اي كه بر سفره شام تاج الملوك ( مادر پدر ) مرده به دنيا آمد . نخستين روزهاي بهار بي مادر بزرگ و نخستين سال نو بي حضور ميثم . روزهاي تلخي كه دوست دارم در خاطرم بمانند . شام را بر زمين كنار سفره با ترشي و مربا و ماست مي خورديم و سعي مي كرديم با لب خند هاي مضحك جاهاي خالي را پركنيم . يادم هست موهاي م بلند بود . بيش از اندازه . تا كمرم . مزرعه گندم شدي گل تن . بقيه مي گفتند موها و پليور يقه هفت جلو بازم را يك رنگ كرده بودم . ( در واقع مو ها را هم رنگ پليور كرده بودم ) . من هميشه شادمان عزادارم و درست بر همان سفره مشت م را گشودم . تا همه ببينند كه " گل " ي در كار نيست . هر دو دست پوچ . تنها" تن" ي مانده پر درد ، كه حالا بزك هم شده . همان جا بر سر سفره شام در تنها دفتر 50 برگ زندگي م انتظار نوشته شد . اما بي نام . سرگشته ي نام ش بودم . بر همان سفره انتظار را بلند بلند خاندند و متفق شدند نام ش انتظار باشد .
انتظار .
حتا يك نقطه يا يك ويرگول از نوشته اي كه كنار سفره به دنيا آمد كم نشده اين " انتظار "همان داستان بي نام ست .
انتظار
زن سعي مي كند ، درست از روي خط راست ببرد . اين قيچي دسته نارنجي را تازه خريده . تيز است و براق . بايد درست چهار گوش شود . بيست و پنج در بيست و پنج . يك مربع پارچه اي ، از پارچه نباتي رنگ ، دستمالي نباتي خواهد شد ، با گل هاي سرخ پر برگ . گـل هايــي سرخ سرخ با برگ هاي زيتوني رنگ . دو گل سرخ كنار هم ، با دوازده گل برگ و هفـت برگ . هـر گوشه يك جفت گـل . دستـمالـي كتـان بـا چهار جفت گل ابريشمين ، با همان نخ كه مرد از شهري دور برايش خريده ، خواهد دوخت . نخ ابريشمين سرخ ، زيتوني ، سفيد . سوزن را از قديـم دارد . از همـان روزهــا كـه جوانـتر بود ، با گونـه هايـي سـرخ و پيشاني بهي . چشم هايش برق مي زد . آن روزها هم يك بار دستمال كتان نباتي رنگ با گل هاي سرخ دوخـته بـود . جـوان بود و سـر ذوق .
تازه بالغ با پستان هايي سفت و برجسته . پيراهني از حرير آ بي به تن داشت ، سبك و سيال . همان روزها كه شانزده سال بيش تر نداشت ، چشم هايي را ديد كه مهربان و صميمي بودند . دستهايي را لمس كرد كه گرم و پر شور و سر شار از زندگي بودند . مرد ماهي گير خوبي بود و شناگر ماهر تري . همان روزها ، زن كه حالا برق چشم هاي ش رفته ، مرغوب ترين پارچه كتان شهـر را خريد . بـا نـخ هاي ابريشميـن مـادر گل هاي سرخ زيادي روي دستمال دوخت . گل هاي سرخ با قلب هاي صورتـي در اطراف . سـه هفتـه طـول كشيـد ، تا دستـمال آمـاده شد . درست بيست و يــك روز ، پس از لحظـــــه اي كه مرد ؛ گفتـــه بود : ”دوستت دارم“ . زن جوان با حرارت تمام ، به طرف ساحل دويـده بـود . دستــمال كـتـان گــل ابريشمـيـن دردســـت . آن روز غـــروب را مرد وعده داده بود ، تا سفري هميشگي ، را بروند . باهم . اين دستمال هديه سفر بود .
غروب ساحل بود و موج ها و شن ها و زن جوان كه تنها با دستمالي كـتاني در دست ، از غروب تا طلــوع ، منتــظر مرد پرشــور زندگي اش مانده بود . بيش از ده سال گذشته
و امروز چهل روز است كه چشم هايي غمگين و دست هـايي خستـه به خانـه زن مي آينــد . زن كه حالا موهاي ش را رنگ مي زند ؛ براي اينكه پيشاني اش بهي شود پودر به صورت مي زند و سرخاب به گونه مي مالد تا سرخي گونه هاي ش بر گردد ، برق چشم هايش ديگر نيست . دل شوره اي ملايـم دارد كـه مي گويـد ؛ دروغ سـت . با دست هايي كه از ترديد مي لـرزند گل هايي بدون قلبي در كنارشان ، مي دوزد .
زن بـار ديگر دستمال گل ابريشمين را به غروب ساحل خواهد برد .