جزوه هايم را از داخل كيف درآوردم . نگاهي به صفحات كاغذ كه پر از نوشته بود انداختم ، به صفحه خيره شدم بدون آن كه چيزي بخوانم .كسي پرسيد : ”دانشجويي “؟ سر بلند كردم ، خانم پيري بود كه كنارم نشسته بود . گفتم ” آره هنر مي خونم “ . لب خند زد . هوا گرم بود . اتوبوس ترمز شديدي كرد ، من و لب خند خانم كنار دستي محكم خورديم به ميله ي جلويي . دوباره پرسيد ” سراسري يا آزاد “؟ حوصله نداشتم . نگاه م مي دويد ، داخل خيابان . توي ماشين ها ي اطراف يا روي چهره هاي نگران ، منتظر يا مضطرب آدم ها . بدون اين كه صورت ش را نگاه كنم گفتم : ” سراسري “ . ادامه نداد . شايد دل خور شد . به من چه ربطي داشت . پنجره را باز كردم . نسيم ملايمي آمد داخل . نشست روي صورت م . جزوه را جمع و جور كردم چپاندم داخل كيف . بعد از يك پيچ آفتاب هم آمد . چشم ها را بستم . گذاشتم بي دغدغه بچرخد روي تن م . پشت سري ام سرش را آورد نزديك گوش م و پرسيد كه ايستگاه بعدي كدام خيابان است . به خوبي رويايم را پاره كرد . بدون فكر گفتم : ” نمي دونم “ . صداي زنگ موبايل دختري كه بالاي سرمان ايستاده بود ، بلند شد . گوشي گران قيمتي دست ش بود. نگاهي كردم . لباس هاي ش ساده بود . مانتوي مشكي و مقنعه . اتوبوس و او و . . . . به عجيبي تركيب شهر و رنگ ماتيك من . روياي پاره شده ي من و ترمز اتوبوس و چشمك يك جوان ره گذر به هم گره خورد . خانم كنار دستي پياده شد . دخترك موبايل دار نشست . پرسيد ”ببخشيد ساعت چنده “ با سرعت ادامه داد ” رو گوشي م دقيق نيست “ . نگاهي به ساعت م انداختم .گفتم ” اين م خوابيده “ . نگاه مان گره خورد . چشم ها ش پر از ابر بود . خاكستري و كم نور . رو برگرداندم . من محتاج آفتابم . ترافيك سنگين بود . موتور سواري كنار پنجره ام مثل من منتظر بود . سبزشد .
او سريع تر از من رفت . موهاي ش پريشان بود و بلند . لحظه اي انگار عاشق ش بودم . ديگر اين ترمز يعني رسيدن و پياده شدن . و خيابان . پريدم پايين اولين خوش آمد گويي خيابان در ظهر تابستان بوق ممتد ماشيني پر از جوان بود .
زيبايم من .
تابستان ۷۸
ویرایش پاییز ۸۴
مسافرم ...
© من
مادرم روی دمپایی ها ی نَشُسته حساس است . مادربزرگ م روی دمپایی های نَشُسته حساس است . پدرم به این چیـــزها اهمیت نمـــی دهد . او روی چیزی به اسم آبرو که من سر در نمی آورم ، چیست حساس است . پدر بزرگ م روی چیزی به اسم آبرو که من سر در نمی آورم چیست حساس است . خاله ام روی رنگ ماتیک م حساس بود و عموی م روی پول .
دایی ام روي دسته های عزادار و سینـه زنی حساس است . برادرم به خودش حساس است و خواهرم به خانواده اش .
من اما ، دمپایی های م را دو یا سه هفته یک بار می شویم و به این ترتیب لج مادرم را درمی آيد . مادربزرگ م نمی داند که من دیر به دیر دمپایی های م را می شویم ، وگرنه لج او هم در می آید .
من بعضی وقت ها با لباس کوتاه می روم توی حیاط ، یا دوستان م را که مرد هستند ، به خانه دعوت می کنم . این جاست که لج پدرم ، در می آید و می گوید که آبروی ش را می برم . پدر بزرگ م فکر می کند که من مـــــی دانم آبـــرو چیست و آبـــــروی آن ها را نگه می دارم ، وگرنه او هم لج ش در می آید.
اما خاله ام ، همیشه لج ش از دست من در می آمد . چون که من عاشق رنگ قرمز هستم و خوب معلوم می شه که رنگ ماتیک م هم قرمز است و به این تر تیب ، او هم لج ش در می آمد و غر می زد .
عموی م خیلی مرا نمی بیند ، تا از دست ول خرجی های من لج ش بگیرد . اما دورا دور می دانــــــد که مــن کسی نیستم که به عنوان برادرزاده محبـوب ش عمل کنم ، چون که من ول خرج م و حتمن یک روز ، حسابی لــج ش را در می آورم .
دایی ام ، تمام عمرش را در دسته های سینه زنی هوار زده است . یعنی یا سر مردم ، یا برای امام هایی که مرده اند . من اصلن تا به حال سینه زنی نرفته ام .چون که از این هوارها خنده ام می گیرد ، اما جرات گفتن ش را ندارم . اما دایی ام می داند که من نافرمان و حتا ناخلف م . بنابراین ، همیشه هم ، با من لج است و هم از دست من لج ش می گیرد.
برادرم مردی است که به خودش معتقد است . من نمی فهم م چرا . بنابراین ، گاهی حرف هایی می زنــم که به این اعتقاد او بر می خورد او لـج ش در می آید و همیشه منتـــظر است ، تا من لـــج ش را در بیاورم و الــــم شنگه به پا کند .
خوب حالا معلوم می شه که خواهرم بیش از همه از من لـج ش مــی گیرد .چون که او روی خانواده حساس است ومن دایم در حال در آوردن لج یکی هستم .
اما من ، از این که بقیه بی مورد از کارهای عادی من ، که به نوع آفرینش م ربط دارد ، لج شان می گیرد ، اول کلی تعجب می کنم و بعد لـــج م در مـــی آید . . . . . . . . . . . . . .