امین
(قسمت چهارم)
سه شنبه و سه هفته بعد از اولين برخورد من و امين بود كه الهام و محبوبه ماندند خواب گاه تهران. آتوسا نيامده بود . وحيد و سعيد و هيچ كس را نديده بودم كه بسپارم براي م جايي نگه دارند . اولين دوره ي انتخابات شوراي صنفي بود و سرم غلغله . سرويس داشت از در دانشگاه خارج مي شد كه پريدم روي ركاب . كيپ تا كيپ كله ها به هم چسبيده بود . نفس زنان ايستادم لا به لاي بچه ها . رضا آفتابي به محض ديدن م شروع كرد به سوال پيچ ؛ " كه حالا اين شوراي صنفي به چه درد مي خوره كه ، خودت رو داري براش تيكه تيكه مي كني . بي خيال گلي ... كه يك نفر ، از انتهاي اتوبوس داد زد ؛ "بانوي شماره سيزده " .
به طوركل فراموش كرده بودم ، دوباره داد زدند بانوي شماره سيزده و باز داشتم براي رضا سخنراني مي كردم ؛ كه يكي زد روي شانه م كه " گلي جان امين مرد ، اين قدر داد زد " . برگشتم قادر بود. " امين ؟ چه جوري بيام اون ته ؟ كي هست حالا اين امين " ؟ رضا خنديد كه ؛ " كلاس زبان رو يادت رفت " ؟ "ها " !!!! خلاصه به هر جان كندني رسيدم عقب . پرسيدم " بله " ؟ " امين كيه " ؟ از جاي ش بلند شد ، گفت : "جا كه ارزش نداره ، جان من تقديم بانو و مصاحبت ايشان بهشت من " .
ذوق كردم . اما به روي خودم نياوردم . گفتم كوتاه بيا و تالاپي نشستم رو ي صندلي . دو دقيقه بعد هم خواب م برد ! گفتم كه خسته مي شديم . بعد از اين فداكاري من و امين ( نمي دونين يه صندلي خالي تو سرويس به اون شلوغي كه از سوي امين هديه بشه، چه ارزشي داشت ) ، دوستان صميمي اي شديم و همان ترم دوم و براي درس زبان بعد از حذف و اضافه قادر هم به كلاس زبان اضافه شد و حالا شده بوديم سه تفنگدار . من و امين و قادر . امين و قادر ، با ضمانت يا وساطت! من ، رسمن به جرگه ي دار و دسته ي ، ته سرويس پيوستند .
محبوبه برگشته بود. گفت:" قيافه رو ! حالا خشك ت نزنه ما كه مي دونيم عاشق شدي اومديم كمك" . امين انگار كه اميدوار شده باشد ، دوباره لب خند زد پرسيد : " چه كمكي " ؟ گفتيم : " هيچي تو كه الهام رو دوست داري ، چرا سر دوستي رو باز نمي كني و اين همه شلنگ تخته مي ندازي " ؟ نفس راحتي كشيديم . حرف مان را بالاخره زديم . امين خشك شده بود . بعد ها به قادر گفته بود كه اصلن انتظار شنيدن اسم الهام را نداشته است . الهام را من و محبوبه دوست داشتيم . جايي گفته ام كه الهام را از دوران كلاس هاي پيش از كنكور مي شناختيم ش . سبزه رو بود و ميانه اندام . هميشه مي خنديد . ابرو هايي پيوسته و چشمان درشت مشكي داشت . چهره اش شبيه تصوير هاي به جا مانده از زنان مصر باستان بود و روي هم رفته زيبا. فعال و احساساتي . ياوري ، استاد سفال شان اورا اين گونه توصيف مي كرد . گرچه دوستان قبل از دانش گاه بوديم . اما حضور جمعي مان در سرويس دانشگاه پيوند هاي عميقي بين ما بوجود آورده بود . به هر صورت ، بعد از ظهر هاي سرويس جدا از همه چيز بود . جدا از درس و پز هنري و تقلاهاي فرهيخته شدن . گهگاه دست نوشته هامان را براي هم ديگر مي خوانديم يا دسته جمعي مي زديم زير آواز . گاهي هم ما دختر ها شروع مي كرديم به پچ پچ ، راجع به آن چه در روز اتفاق افتاده بود ؛ نگاه هاي عاشقانه . دور زدن يك استاد ، در رفتن از سر كلاس يا هرچيز قابل گفتن . با آن سرهاي پر از آرزو ، هم ديگر را نيز راهنمايي مي كرديم . دل مي سوزانديم و گاهي هم كمكي مي كرديم . شيرين ترين بخش همين جاها بود . امين پرسيد ؛ " از كجا مي دونين كه الهام رو دوست دارم ؟ كسي حرفي زده" ؟ گفتم : " خود الهام . اونم دوست ت داره بجنب ديگه " ! گفت : "بي چاره الهام ! به جون گل تن ، من حرفي نزدم . البته لابد كاري كردم كه به اين نتيجه برسه ... " حرف ش را نا تمام گذاشت و رفت به سمت در خروجي . در صورتي كه كلاس ادبيات داشتيم . من و محبوبه مانديم و كلي بهت . الهام گفته بود كه كيارش پيشنهاد دوستي داده و اگر بداند امين پا پيش نمي گذارد ، به گزينه ي كيارش فكر مي كند . دروغ نمي گفت مطمئن بوديم . امين اين روز ها دايم دور و بر الهام بود . دنبال تحقيق ش مي رفت . باهم به تاتر مي رفتند . براي تولد الهام يك سبد گل سرخ هديه داده بود و ما از ترس اين كه مبادا ضربه ديگري در انتظار امين باشد ، موضوع را مطرح كرديم و واي . گفتم : " محبوب گند زديم " .
چاره اي نداشتيم جز اين كه منتظر بمانيم و از ترس حرفي نمي زديم . حتا به آتوسا يا مرجان . با اين كه آتوسا براي من محرم تر از ديگران بود . اما هيچ نگفتم . تصميم داشتم اگر موضوع پا نگيرد ، همان جا زير درخت توت مدفون شود . امين را نمي دانستيم چه خواهد كرد .
دو روزي دانش گاه نيامد . بعد از آن هم كه تعطيلات پايان هفته بود . شنبه صبح زير پنجره كتاب خانه و تنها نشسته بودم منتظر شروع كلاس . مشغول سارتر بودم ، شيطان و خداي ش را مي خواندم . قادر رسيد . جين مشكي و پليور كرم به تن . همان جا از جلوي در ورودي گفت : " همه ي سلام ها نثار تو آبي بلند بالا كه زمان به وقت ديدارت مي ايستد كه كاش تو ثانيه هايم باشي . حالت چطوره ؟ تنها نبينمت " ! " خوبم قادر . چه خبرا "؟ " بهار داره مياد . ديدي ش " ؟ " اوهوم . خودت چطوري ؟ تعطيلات خوب بود " ؟ "نه تنهايي و درد عشق " . دل م شور امين را مي زد و جرات پرسيدن حال ش را نداشتم .
... ادامه دارد
امین
قسمت سوم
قرار ما صحبت راجع به موضوع ديگري بود اما بي راه هم ، نمي گفت محبوبه . شبنم در عرصه تاتر بازيگر خوبي بود و با كساني كار مي كرد كه هر نوپايي در تاتر آرزو مي كرد كنارشان كار كند . از دكتر صادقي گرفته تا حميد امجد گروه پرچين . امجد همان كار گردان و نويسنده خوش فكر آن روز ها پستو خانه را با پرستو گلستاني ، اجرا داشت . جوان و نوگرا . هميشه هم ، بين بچه ها بود و اكثرن به كتاب خانه كار بردي هم مي آمد . محلي كه غني ترين كتاب خانه هنري خاور ميانه بود . قدر كتاب خانه و آدم هايش را مي دانستيم . ناهار را سر پايي مي خورديم تا تمام دو ساعت استراحت را در كتاب خانه بگذرانيم . ميز هاي بزرگي داشت ، كه دو به دو ، به هم چسبانده بوديم و چند نفري كنار هم يا براي پروژه اي جمع مي شديم يا تورق كتاب هاي جديد و يا نقد فيلمي ، تاتري . به عكس همه كتاب خانه ها پر از سر و صدا و شلوغ بود . زمستان ها با ليوان چاي و كيك و بيسكويت مراسم مان تكميل مي شد . بيش تر ، محلي بود براي گرد هم آيي . و به ترين جا براي پيدا كردن جديد ترين تازه هاي چاپ . جديدترين فيلم ها و يا حتا كلاسيك هاي سينما . هر از چند گاهي سر و كله يك نقاش بزرگ يا يك كارگردان خوب هم پيدا مي شد و اين گونه جمع مان تكميل مي گشت. با شبنم هم همين جا آشنا شديم . سينما مي خواند، حركات ش سرشار از خودنمايي بود . تحمل ش مي كرديم چون با سواد بود و نقد خوب مي دانست . حالا امروز علي رغم فاصله ي سني اش ، امين را انتخاب كرده بود . حدس ش را مي زديم كه اين اتفاق بيافتد . اما نه به اين سرعت. بعد از حرف هايي كه شبنم زده بود و اين كه خيلي خوب نظر منفي امين را ، راجع به شبنم مي دانستم حرف زدن از احساسات سخت بود . نگران امين بودم محبوبه انگار به طور كل فراموش كرده بود كه چرا من و او و امين آن جا ، روي نيمكت بيخ ديوار زير درخت توت جمع شده بوديم . امين به اندازه كافي سر به هوا و پريشان احوال بود . دختر ها هم كه راحت ش نمي گذاشتند . دوست داشتم كه احساسات ش سامان بگيرد . شايد عشقي عميق و ماندگار دواي اين حيراني ش بود . سقلمه اي به محبوبه زدم كه " حواس ت باشه " . فقط يك " آخ " گفت و به بررسي و تعريف ، ازدوستي با شبنم ادامه داد . بي ربط پريدم وسط حر ف شان گفتم ؛ " امين خان يه وقت نپرسي ما چرا اين جا ميخ ت شديم " . كوبيد رو پيشوني ش كه ؛" واي راست مي گه . ول كن محبوب اين شبنم (...) رو .ها چه خبره "؟ به چشم هام خيره شد. پرسيد : " نكنه موضوع رمانتيكه " ؟ لب خند تحويل ش دادم كه "بله" گفتن اصل ماجرا كمي سخت بود . خودش آن چه را كه دوست داشت نتيجه گرفت . گفت : " مي دوني خيلي وقته منتظر اين لحظه بودم . آي آي گلي گلي " !!!
محبوبه گفت :" چه آتيش ش هم تنده " ! خنديديم كه قادر رسيد . با محبوبه كار داشت . تا محبوبه رفت ، امين چسبيد به من ، كه ؛ "چرا محبوبه رو خبر كردي ؟ موضوع بين خودمون دوتا مي موند ، بهتر نبود " . گفتم: " بكش كنار . الآن كميته انظباطي مون مي كنن" . نشنيد ، گفت : "زود باش تا نيومده ، ميخوام از زبون خودت بشنوم . چقد احمق م كه اينقد معطل كردم" . نگاه ش عجيب شده بود و من دليل اين همه بي تابي ش رو نمي فهميدم . مثل هميشه گذاشتم به حساب حرف ها و حركات نمايشي ش . گفتم : "خب البته الهام خبر نداره كه ما با تو مي خايم صحبت كنيم " .
پريد ميون حرف م كه ؛ " چه ربطي به الهام داره . انگار همه دانش گاه بايد راجع به ما نظر بدن " . عصباني بود ، گفتم : " آروم، خب براي اين كه موضوع خود الهامه " ! خشك ش زد امين . من نمي فهميدم چرا . به مفهوم " ما " و " زبون خودت " هم پي نبردم .
كاش هيچ وقت با اين سرويس لعنتي رفت و آمد نمي كرد . شايد به اين ترتيب هيچ اتفاقي هم نمي افتاد . ميان ساعات مختلفي كه سرويس بين دانش گاه و كرج در حركت بود ، سرويس ساعت شش عصر هميشه شلوغ بود و مخصوص پسرهاي ساكن در خواب گاه كرج . ما دخترهاي كرجي هم خودمان را زورچپان مي كرديم . هميشه هركدام زودتر از كلاس مي آمد بيرون براي بقيه هم جا مي گرفت ، كيفي ، كتابي ، جزوه اي مي گذاشت رو ي صندلي تا بقيه بفهمند اين جا ، جاي كسي ست كه هنوز نيامده . خسته بوديم عصرها ، از صبح يا سر كلاس يا در كارگاه ايستاده يا نشسته، فعاليت يدي داشتيم و ساعت استراحت هم يا پلاتوي دانش كده سينما تاتر بوديم براي ديدن تمرين بچه ها . يا سالن فارابي براي تمرين موسيقي . بنابراين ايستادن براي مان تا كرج مرگ بود . و ميان اين جا به جايي در صندلي ها دوستي و دشمني فراواني شكل مي گرفت .
... ادامه دارد