ماجرا از تابستان هفتاد و پنج آغاز شد
قسمت دوم
مهتاب خطوط ش را ظريف مي كشيد . خطوطي با قلم فلزي يا مداد ، همراه ساخت و ساز فراوان . درست مثل مدل هاي آماده ي كتاب فروشي ها . درجه يك نبود ، اما كارش شبيه احساس ش شده بود به آقاي ميم .
مهسا اما فيگور هايي در ابعاد بزرگ مي كشيد با رنگ و روغن ، روي مقوا . محبوبه او را اين گونه به ياد مي آورد .طراح لباس شد مهسا . و همسر همان كه يادم نيست ارشيا بود يا هومن . به هم نمي آمدند . نا هماهنگ بودند . اما خب مهسا پي شوهر مي گشت و قد كوتاه و افاده هاي بي جاي پسرك براي ش مهم نبودند . مهسا بلند بالاست آخر .
ميم ظالمانه نقد مي كرد . سر صبح كه مي رسيديم كف سالن پر مي شد از كاغذ . طرح هايي بيشتر هم بدن لخت . بدن لخت را خصوصي مي كشيديم . برادري ، دوستي را پيدا مي كرديم با وعده و وعيد ، لخت ، دراز كش ، نشسته يا سر پا نگه ش مي داشتيم و طرح مي زديم . خرج ش ناهاري يا بوسه اي بود كه مي داديم .
مي گفتم ميم ظالمانه نقد مي كرد . :" گل تن ! زور كه مي زني گند مي زني ". "الهام! بار هزارم ، حال ت كه خوب نيست ، كار نكن ... نيگا.نيگا ...". " محبوبه چرا نمي ري دنبال همون سينما طراحي كار تو نيست !" . تا آخر ... ساعت اول ، جلسه نقد بود . اول خودمان ايراد كارمان را مي گفتيم و بعد خودش نقد مي كرد . روز هايي هم بود كه قهرمان بوديم ، انگار . از كارمان كه تعريف مي كرد پايمان به زمين نمي رسيد .
الهام خطوط محكمي داشت. ضخيم و يك دست . چيزي شبيه كته كل ويتس بود . زمختي خطو ط ش اواخر كم شد . ما همدوره شديم من و الهام . حالا طراح جواهر است و استاد دانشگاه . مجرد است و پركار .
ميم نمايشگاه هم گذاشت . همان روزها . چقدر، ذوق مي كرديم براي ش . كارهاي ش گران قيمت بود . مهتاب از ميم خريد كرد . قابي كوچك باقيمتي گزاف . طرحي با ابعاد پانزده در بيست .
عاشق بود مهتاب . عاشق ميم . ما اما احساسي نداشتيم . يادم نيست اگر هم بود آن قدر مي ترسيدم از ميم ، كه جرات فكر كردن به آن انبوه ريش و موهاي وز كرده مشكي را نداشتم !
دير اگر مي رسيديم ، جلسه بعد بي جعبه ي شيريني ، حق كار كردن نداشتيم . و بنابراين ، تقريبن هر جلسه شيريني داشتيم براي خوردن . قنادي محله مي شناخت مان ديگر . يادم هست به من گفت " شما از همه كمتر دير مي كني ها تا حالا فقط دو بار شيريني خريدي ".
مهتاب هرگز دير نكرد و ميم همان كم حرف بد عنق ، گير* داد به او كه " مهتاب بايد شيريني بخره ... نيگا چنون سر ساعت مياد مبادا دست ش بره به جيب ش ... يالا يالا ... همين الآن شيريني ميخوام من "! مهتاب با گونه هايي سرخ شيريني آورد . همه پچ پچ كرديم . ميم نا پرهيزي كرده بود ! شوخي اونم با شاگرد! واي ؟ و فكر كرديم تمام شد . يخ ميم باز شد .
حتا راحله كه بيش از ما ميم را مي شناخت ، به پر و پاي ش مي پيچيد كه "اعتراف كن سياوش جان ! عاشق شدي انگار . كيه اين دختر كه اقبال ش بلنده ؟ هوم ؟ ما مي شناسيم ش ؟" ميم اما ساكت بود و مهتاب منتظر.
... ادامه دارد
*هرچه فكر كردم به جاي تركيب " گير دادن" چيزي به ذهنم نرسيد .
ماجرا از تابستان هفتاد و پنج آغاز شد
ما آقاي ميم صداي ش مي زديم و حتا مهتاب. راحله مي گفت : سياوش جان .
روزهاي گرم تابستان بعد از كنكور و قبل از ديدن نتيجه ، مي رفتيم از آقاي ميم
طراحي ياد بگيريم . من ، الهام ، مهتاب ، محبوبه . مهسا را يادم نيست . اما بود .
طراحي آن هم از فيگور زمان بر و پر كار بود . وقت مان را مي گرفت تا فكر نكنيم
به نتيجه كنكور و يا دست كم اميدوار باشيم به مرحله نيمه متمركز با طراحي مان .
آقاي ميم كم حرف بود و نا مهربان . ريشي انبوه و بلند داشت و موهاي وزكرده و مشكي و كوتاه .
سر ساعت نه صبح بايستي كوچه اي بوديم اطراف ميدان سلماس . از هر طرف مي رفتيم ،
فرمانيه ، كرج يا فرديس ، حتا شهريار . راحله اما هم محل ميم بود و از دوستان قديمي ش .
با زغال شروع مي كرديم و كاغذ كاهي . چاي را به نوبت مي گذاشتيم . زيرزميني بود بي هيچ امكاني . حتا نورش كم بود . اما فضا داشت . وسيع بود . مي شد سالني باشد مناسب براي آموزش رقص و البته طراحي . اگر مشت رجب بود ، كه مدل مي ايستاد . با لهجه اي عجيب مي شمرد 1، 2 ، 3 ... تا پانزده بيشتر طاقت نداشت و بدن دفرمه اش را تغيير مي داد .
عجيب است اسم پسرها را درست يادم نمانده . دو سه نفر بودند ، كم سن . يكي حميد و ديگران شايد هومن يا ارشيا ... مهم نبودند. مهم كنكور بود و كاغذ و زغال . ميم از دستمال و دستكش متنفر بود . سريع مي كشيديم . با خطوط ضخيم تر تصحيح مي كرديم . اگر نياز مي شد با دست و يا آستين پاك مي كرديم .
مهسا با رنگ كار مي كرد خودش اين را مي گويد . مهتاب با مداد . نغمه با پاستل هاي رنگي ، جانور كلاس مان بود نغمه . با دو خط ش مشت رجب را مي ديدي كه قوز كرده و نشسته . عالي بود كارش . ميم " جونور " صداي ش مي زد .
مشت رجب اگر نبود ، ما بوديم كه پز مي گرفتيم ، بازهم به نوبت ، مثل چاي با مانتو ومقنعه مي شديم مدل . مزخرف بود .راحله اما مانتوي ش را مي كند . ما شرم داشتيم . پسرها مدل هاي بهتري بودند . تي شرتي و جين به تن . سخت تر بود كشيدن خطوط اصلي بدن . اما بيشتر ياد مي گرفتيم .
چاي كه دم مي شد ميم خودش مي ريخت و ما مي خورديم در گرما . همه تفريح مان چاي بود كه با دست هاي تا آرنج رنگي مشغول نوشيدن ش مي شديم .
گفتم كه كم حرف بود ميم . گهگاه با راحله يا همان پسر كه هومن بود يا ارشيا خوش و بشي مي كرد و راجع به موضوعي حرف مي زدند كه هيچ كدام از ما سر در نمي آورد حتا مهتاب .
راحله آبمركب و پاستل مي آورد با پاستل طرح ميزد و با آبمركب كه گهگاه رنگي نيز بودند ، سطح ميگذاشت . جان داشتند فيگورهايش .
ميم نمي گذاشت مدرن كار كنيم . مي گفت رئاليستي. خطوط ريز لباس ، چروك هاي دورچشم . ساخت و ساز هر وقت از پس ش بر آمدي ، بعد خلاصه و مدرن .
كتاب هم مي ديديم . كتاب هاي ميم را . طرح هاي يان ورمير ، آلبرشت دورر ، دوميه ، ميله و كوربه و ... ميخكوب مي شديم از قدرت دست و ديده و هماهنگي اين دو . آقاي ميم گهگاه برايمان طرحي نيز ميزد . سريع و زيبا . بسيار قوي . بسيار مرتب . ميم مدام بالاي سر مهتاب بود . كم حرف ترين مان و كج خلق ترين مان . عكاس شد مهتاب بعدها ، عكاسي متوسط . عكاس مد . فرانسه است حالا .
. . . ادامه دارد