|
به نفرت نه می گویم . به خون هم . ایستاده ام
|
من بينوا بندگكي سر به راه
نبودم
وراه بهشت مينوي من
بُزروِ طوع و خاكساري
نبود:
مرا ديگر گونه خدايي مي بايست
شايسته ي آفرينه ئي
نواله ي ناگزير را
گردن كج نمي كند .
و خدايي
ديگر گونه
آفريدم ".
شاملو
يادتان هست كه ؛ امسال خرداد را با جمعه شروع كرديم . همان جمعه، افتتاحيه نمايشگاه دره باغي بود . چه شبي و چه نمايشگاهي . يادمه دل م خجسته بود از كانديداتوري موسوي . يادمه نمايشگاه بيش از حد انتظار، به نظرم خوب بود . يادمه اون قدر خوش وقت بودم كه، از فروش يك " كار چيدمان" در ايران، كلي انرژي گرفتم . يادمه شام رو با رفقا از خردمند پياده گز كرديم تا ؛ در چارميز پاستاي بي گوشت بخوريم و از شانس جمعه بسته بود و ما بي خبر بوديم . چه قدر خنديديم به گرسنه ماندمان... حكايت شادي مان حكايت سر رسيدن اين چارسال پرتوهم و دروغ بود . حكايت آدمي بود ته آب. بي اكسيژن. كه كم كم، دارد بالا مي آيد، تا ديدن آسمان راهي نبود . حكايت شادي مان از حضور رهنورد بود، كه خيلي پيش از اين دوست ش مي داشتيم . به خاطر خوش فكري ش . به خاطر هنرمند بودن ش . به خاطر زن بودن ش . زن ست رهنورد. هم دل زنان و من سرخوش بودم اول خرداد، از نزديكي سپيده ... . چارميز بسته بود . توي كافه اي قهوه خورديم و چند تايي سيگار دود كرديم و شادمانه قرار فردا را گذاشتيم .فردا تو ورزشگاه! با شال سبز! ... شب را ماندم تهران. خانه "م". شنبه، صبح دوم خرداد، دوازده سال شد از روزي كه اصلاح طلب شدم. صبح دوم خرداد پي چند كتاب درسي انقلاب بودم. اس ام اس "ف" رسيد : "ميريم ورزشگاه آزادي. ساعت دو روبروي در دانشكده حقوق دانشگاه آزاد باش " .
همه، ورزشگاه را يادمان هست . يادمان هست اشك هاي شادمان را. يادمان هست همسر رجايي را . يادمان هست كه " سراومد زمستون" احساساتي مان كرد ... نه احساساتي نه ... دل خاموش مان را روشن كرد . يادمان هست "يار دبستاني"را . فرياد كرديم كه : " دشت بي فرهنگي ما، هرز ه تموم علفاش ..." . يادمان هست كه اميد كاشتيم ته دل مان . اميدي كه هرگز، خاموش نخاهد شد . حتا اگر يكان يكان از ما را زبان ببرند ... اميد هنوز زنده ست ته دل مان .
محض اطلاع تو ! عود زده ي عودخور ! جناب سياه دل! :
دل م جايي ست كه دست هيچ بيگانه اي به آن نخاهد رسيد . ته دل م امن ست. اميد آن جاست . خشم هم ...
مهم . خوب . کاربردی : راه حل! مکتوب صحبت های کارشناس سبز " ما " :) اینجابخانید
"بنويس وگرنه مرده اي "*
... مسلمن زولبيا اشك آور نيست . اشك را، خاسته ي برنياورده جاري مي كند .ميانه ي آن لحظه، فقط به اين خاسته كه بخار هواست حالا ، فكر كردم. آن ها، آن كشته شده گان ، شهيدانِ جوان بودند . سر شار از خاسته . آرزوهاي رنگين . حتمن آغوشي منتظرشان بوده . آخرين بوسه شان كي بوده ؟ لب ها ي شان براي هميشه از بوسيدن باز مانده . لابد كسي بوده كه فلب شان را جاكن كرده زماني . خاطره داشتند از هم آغوشي اي . از گرمي لبخندي . از تپيدني . خاسته شان بخار شده . جسم شان كه گرم بوده و لابد شوريده . جسم شان كه ميل را تجربه كرده و خاسته را . حالا سرد خابيده در گوري كه نمي شود شمعي بر آن افروخت . اشك را نبودن شان جاري ساخت . ميل بي سرانجام شان .
*جمله اي از جان چيور- مرگ جاستينا
مهم . خوب . کاربردی : راه حل! مکتوب صحبت های کارشناس سبز " ما " :) اینجابخانید
چار م تير : ديروز بعد از ظهر به روز خابيدم . اين كه مي گم به زور ، يعني كه شب قبل ، سه تا چهار ساعت خابيده بودم . صبح ، كله ي سحر ، مقعنه سر كردم، كه شكل خودم نباشم . تو يكي از اين ادارات كوفتي دولتي، تك پا كار داشتم. روي نگين بيني م هم چسب زدم. حسابي شكل خودم نبودم . شكل زن هم سايه شدم . سرم درد مي كرد از اين بزك بد ريخت .سردرد، بعد از ظهر و بعد از كارگاه نقاشي، به اوج ش رسيد. بايست مي خابيدم . خابم نمي برد. توي كارگاه اخبار بدي شنيده بودم . " م " كه نقاشي جوان و ملايم ست مي گفت با چشمان خودش ديده ، جواني را كشته اند . با اسلحه ي كمري . اول به پاي ش شليك كرده اند . وقتي افتاده به مغزش زده اند ... " ش " مي گفت جمعه بادكنك سبز يادمان نرود . تو هول بودم . سرم درد مي كرد . " س " مي گفت نمي خام كه بي ثمر باشه ."س " توي شهر كتاب كار مي كنه . مي گفت كلي حرف زدم تا اين روزها فقط آهنگ هاي مرتبط پخش كنند . يار دبستاني به خصوص . بغض م گرفت . جلوي اشك رو گرفتم . توي جمع نبايد گريست . " ش " سياه پوشيده بود . " م" و " س " هم . " ش " از پاريس مي گفت . سوييس نمايشگاه داشته . دو روز هم پاريس اقامت كرده . توي اين دو روز بي كار نمانده، رفته به سخنراني مخملباف. و توي جمع هاي معترض شركت كرده . ته دل م به ش افتخار مي كنم . براي آرتيست جماعت پاريس آنقدر ديدني دارد كه هر لحظه به كار ديگر بودن يعني فداكاري . حالا " ش " وقت ش را گذاشته . ذهن ش را و هنرش را . بغض گلوي م را مي گيرد . نمي گذارم اشك شود . باز سر درد شديدتر مي شود . به خانه كه مي رسم . بي جان م . مسكن مي خورم . آرامبخش مي خورم . كدام اثر مي كند . نمي دانم . بالاخره خابم مي برد ... خاب دست هاي قطع شده مي بينم . دست هايي كه توي هوا معلق ند . خاب بدي ست. انگار كه توي خاب تصميم بگيرم كه بيدار شوم . بيدار مي شوم . مادر توي آشپزخانه ست . تلفني حرف مي زند . عمه پشت خط ه . تعريف مي كند كه چه طور دختر همسايه شان را توي در گيري كتك خورده و له پيدا كرده ... يادم مي آيد عمه ام را، خودم راضي كردم راي بدهد . خودش موسوي را انتخاب كرد . حالا شده يكي از همين " ما" . همه ي بعد از ظهر ها را توي خيابان كنار مردم ست ... مامان چشمان و بيني ش را پاك مي كند . رو به من مي گويد ؛ چاي آماده ست . به كتري نگاه مي كنم ؛ "مامان! دلم زولبيا ميخاد" ! از اين گفتن اين جمله، چنان دل م مي شكنه كه، اشك هام سرازير مي شود . بغض م هق هق مي شود . گريه م بند نمي آيد ... .